ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Friday, January 28, 2011

خاك ؛ تنها چاره


آن گاه كه احساس تصميم مي گيرد

خانه زندگي ام را مي فروشم

تا ، يكي ؛ يكي ديگر را ببيند

آن گاه كه عقل تصميم مي گيرد

يكي و يكي ديگر را مي فروشم

تا خانه زندگي ام را نگه دارم

خاك بر سر احساس و عقل

خاك بر سر هر سه

من ، يكي و يكي ديگر

خاك بر سر همه

خاك بر سر اين زندگي

Thursday, January 27, 2011

بي تو


بگذار

بگذار اين روزها

بي تو به شب شود

بگذار اين شبها

بي تو بي خواب شود

بگذار اين اشكها

بي تو سرازير شود

بگذار اين عمر گزاف

بي تو به سر شود

Wednesday, January 26, 2011

به افتخار اين چند نفر


به افتخار اين چند نفر

ديوانه ام

غم عاقلان مي خورم

مردماني ، دوستاني

كه عاقل مي نامندشان

دوستاني

كه اگر اينست

صد رحمت به خاله خرسه

آدمهايي

كه اگر اينست

من آدم نمي خواهم باشم

عشق است زندگي را

به افتخار همين چند نفر

اين چند نفر

كه نه آدمند

نه عاقل

نه دوست

نه دشمن

هر چه هستند

اهل همين دهكده اند

اهل اين جايي كه من هستم

اهالي اي كه هيچ نيستند

اما خودشان هستند

شرف مي خواهد كه آدمي بتواند خودش باشد

هر چند كه وقتي خودت باشي

در اين وانفسا ديگر نامت آدم نيست

عشق است اهالي اين دهكده را

عشق است زندگي را

به افتخار همين چند نفر


Tuesday, January 25, 2011

عقده


خوش به حالم كه رفتي

خوش به حالم كه تركم كرده اي

زيادي برايت بزرگ بودم

لقمه ي گنده تر از دهان

تكه تكه نمي شدم

يا كه كوچكتر

مرا بايد يك جا قورت ميدادي

خوش به حالم كه به هواي ماندنت

حقير نشدم

خوش به حالم كه بزرگ ماندم

خوش به حالم كه در تو هضم نشدم

خوش به حالم كه رفتي

خوش به حالم كه تركم كرده اي

Monday, January 24, 2011

من خوبم


خوبم ؟

تا خوبی چه باشد

تا آسمان چه رنگی باشد

نا دری گشوده باشد

تا دلم نسوخته باشد

تا منی وجود داشته باشد

خوبم

هرچه باشد خوبی

هر رنگی باشد آسمان

گشوده یا ناگشوده

سوخته یا نسوخته

با وجود یا بی وجود

من خوبم