ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Wednesday, January 19, 2005

Thursday, January 13, 2005

لحظه


آه

دلم به اندازه ی تمام دنیا

به اندازه ی تمام دم و بازدم های زندگی

گرفته

کاش لحظه ای می بود

لحظه ای رها از تمام دل تنگی ها

لحظه ای که

رهایی از تنگی قفسه ی سینه را

فریاد بزند

لحظه ای بی ریا

لحظه ای سپید

بی هیچ رنگی

لحظه ای

برای نفس کشیدن

با تمام فضای ریه

لحظه ای

که بودن را همچو

نوری انکار ناپذیر

در ظلمت

این عمر دور و دراز

بپراکند

Monday, January 10, 2005

شاید که ما ...


بعضی وقتها
فکر می کنیم که
موجودات بدبختی هستیم
نه
اصلا اینطور نیست
بدبخت
دنیاییست که
اینهمه بدبختی را
بر ما روا میدارد

ما موجودات بسیار خوشبختی هستیم
چرا که
دلمان می خواهد،
آنگونه که می خواهیم زندگی کنیم
و این شاید بزرگترین رسالت یک انسان باشد
حالا اگر این دنیا
ظرفیت زندگی ما را ندارد،
این دیگر مشکل ما نیست
مشکل این دنیای بدبخت است.

آری، اما همین دنیای بدبخت
در عین بی رحمی
آنگونه که می خواهد
زندگی را بر ما روا می دارد
و ما
خواسته یا ناخواسته
به این زندگی تن در می دهیم.

« شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر
بوده ایم ... نمی دانم ... » ... (نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم)