ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, June 30, 2009

ولم كنيد


مي خواهم دمم را روي كولم بگذارم

اجازه مي فرماييد دوستان ؟

اجازه مي فرماييد دشمنان ؟

نمي پسندم اين روزگار را

اين آدمها را

اين خانه را

اين كارها را

اين حرفها را

اين خواسته ها را

اين همه چيزرا

نمي خواهم

اجازه مي فرماييد دوستان ؟

اجازه مي فرماييد دشمنان ؟

دوست ندارم ؟

به جهنم ...

تحويل نمي گيرم ؟

به جهنم ...

بي خيالي طي مي كنم ؟

به جهنم ...

سرد سردم ريشه ندارم ؟

به جهنم ...

حال ندارم ؟

به جهنم ...

نمي فهمم ؟

به جهنم ...

زيادي مي فهمم ؟

به جهنم ...

نمي گذارند ؟

به جهنم ...

نمي شود ؟

به جهنم ...

هر كوفت ديگري ؟

به جهنم ...

مي خواهم دمم را روي كولم بگذارم

بروم به جهنم ...

اجازه مي فرماييد دوستان ؟

اجازه مي فرماييد دشمنان ؟

Wednesday, June 24, 2009

ما مي ميريم


واژه هاي بيجانم را روي اين صفحه به بازي مي گيرم

بلكه چيزي گفته باشم

چيزي گفته باشم اين روزهاي زندگي كش را

اين روزهاي دعواهاي پوچ را

اين برگهاي بي مقدار تاريخ را

كه شايد كودكان فردا ناگزير از خواندن و حفظ كردن آن براي امتحان فردا باشند

و فردا هيچ به ياد نخواهد ماند

به ياد نخواهد ماند بغضهاي خفه ي ما

به ياد نخواهد ماند سياه شدن ما

به ياد نخواهد ماند مردن ما

ما ؟

به ياد نخواهد ماند كه اين روزها ما به هيچ هم انگاشته نشديم

به ياد نخواهد ماند كه ما نتوانستيم بگوييم

اگر هم كه گفتيم ، جور ديگري شنيده شد

به ياد نخواهد ماند كه قاتلين ما برادرانمان بودند

ما براي فقط ذره اي زندگي مرديم

اين هم به خاطر نخواهد ماند