ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Monday, December 22, 2008

نه ذوقی نه شوقی


نه ذوقی
نه شوقی
از نهاد ضرب دیده ام بر نمی آید
تصادم هایی استخوان خرد کن
ضایعاتی به جا مانده از ندانم کاریها
مسائلی به سهولت آب خوردن
کاش ؛ می دانستند
حرفهای تکراری
آدمهای بن بست
عدم اعتراف به ناتوانی
غرور کمک نخواستن
صورتهای سرخ از نگفته ها
دروغ های سیاستمدارانه
ابراز نکردن خواسته ها
ملاحظه کاریهای بیهوده
بو کردن کف دست
تنهایی بریدن و دوختن
خفه شدن و خفه کردن
گریستن و گریاندن
مسائلی به سهولت آب خوردن
کاش ؛ می گذاردند
نه ذوقی
نه شوقی
از نهاد ضرب دیده ام بر نمی آید

Sunday, December 14, 2008

تو را ...


تو را دیدن و سر نکشیدن
تو را حس کردن و آه کشیدن
تو را ... لحظه ای میخکوب شدن
تو را تند تند نفس کشیدن
تو را حسرت نفس نکشیدن
تو را در بهت همیشگی فرو رفتن
تو را در سردرگمی پیچده شدن
تو را دنبال کردن و نکردن
تو را خط و نشان کشیدن
تو را به دیداری دوباره واگذار کردن
تو را به ته ضعف نفس رسیدن و دوباره اوج گرفتن
تو را درس زنگی گرفتن
تو را در سرمای بیهودگی سوختن
تو را ساعتها تصورات درهم و برهم
تو را خواهش اجابت نشده
تو را دردهای تازه از راه رسیده
تو را سنگ روی یخ
تو را همه ی کارها غلط است
تو را دنیا از روز اول اشتباه بود
تو را زندگی به لعنت سگ هم نمی ارزد
تو را سستی اعصاب
تو را دیدن و خفه شدن
تو را از درون آتش گرفتن
تو را کسی چیزی نمی فهمد
تو را هرگز ارضا نشدن
تو را امشب خوابهای بد بد نبینی
---------------------------------------
برگرفته و ویرایش شده از : عاشقانه

Thursday, December 04, 2008

گذشته ... ؟


دیگر گذشته
تو را دوست داشتن
دیگر گذشته
تو را خواستن
دیگر گذشته
تو را داشتن
دیگر گذشته
تو را حسرت کشیدن
هرگز گذشتنی نیست
-------------------------------------------
برگرفته از : عاشقانه