ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Wednesday, October 07, 2009

مفت


آنچه به گاه خويش بدست اگر كه نمي آيد

وقت ديگري به جهنم كه بيايد

ميسر نشد آنچه و آنكه بايد

ما مانديم و رنج گنج نابرده

گفتم او را ، گفتم آنرا با فرياد و فرياد

فرياد چه مي كني كه

ما مورچگانيم و

گوش دنيا فركانس فريادمان را بي حس

مفتي نمي ارزد اين واژه بافيها

چاردونه باقاليم با اينا به من نميدن

Monday, October 05, 2009

دو پا


نه مرد و نه زن
كه انسانم من
درد كشيده ام
چشم گشودن را تا فروبستن
درد زايمان
درد سنگيني بار
درد معاش
در مادر بودن
درد پدر بودن
سالاري اگر كه نقشي ست
تنها سالار اين صحنه منم
انسان
فريبي ست بازي ديرينه ي تاريخ
ظلمي اگر كه برماست
همه اش بر من است
انسان
زير تازيانه هاي جهل و بي عدالتي
زير لگد هاي كم بيني و زياده خواهي
بشريت را به سرانجام امروز رسانده و تا فرداها خواهم برد
زميني ام من
نه به گواه آن ياوه : مريخي يا ونوسي
تقدمي اگر كه هست بر من است
احترام
خوشي ، لذت ، محبت و عشق نيز
كنار تمام ظلمها و دردها
ار آن من است
انسان
استواري اين زندگي سنگين طولاني
روي پاهاي من است
روي دو پايم كه زن و مرد نام گرفته اند
اگر كه تنها زنم من
انسان نيستم
اگر كه تنها مردم من
انسان نيستم
نه مرد و نه زن
انسانم من


Sunday, October 04, 2009

ميشه يا نميشه


ارتعاش اسپيكر، رخت رويايم را برتنم مي كند

آهنگ را هزار بار گوش ميكنم و با خودم مي گويم :

كي ميشه ، كي ميشه ؟