ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, March 26, 2005

زندگی کیلید و دیگر هیچ



توی این زندگی
هر کسی به یه چیزی کیلید می کنه
مثلا
یکی به موسیقی
یکی به ریاضیات
یکی از صبح که پا می شه همش کاریکاتور می کشه
یکی به عکاسی کیلید کرده
یکی به پول
یکی به نجوم
یکی به درس خوندن
یکی به کار کردن
یکی به حمالی
یکی به فکر کردن
یکی به فکر نکردن
یکی به نوشتن
یکی به حرف زدن
یکی به خون مردم و تو شیشه کردن
یکی به سوت زدن
یکی به چرت و پرت گفتن
یکی به امضا کردن
یکی به نه گفتن
یکی به خوردن
یکی به رانندگی
یکی به مسافرت
یکی به ساختمون سازی
یکی به ساختمون خراب کنی
یکی به شعر گفتن
یکی به جوشکاری
یکی به بنایی
یکی به گچ کاری
یکی به کامپیوتر
یکی به اینترنت
یکی به آرایش
یکی به روزنامه
یکی به صفحه بندی
یکی به خواب
یکی به خودش
یکی به تو
یکی به من
یکی به بابات
یکی به عمت
یکی به خدا
یکی به دنیا
یکی به زندگی
یکی به، هیچی

خلاصه همه ی آدما چه از نوع حسابی و چه از نوع ناحسابی
یه جورایی به یه چیز یا چیزایی کیلیدن
یه وقتی به این و یه وقتی به اون کیلیدن
جون من کیلیدن
جون تو کیلیدن
کیلیدن
کیلیدن
کیلیدن

راست می گم نه؟
نه نه ؟
نه نه نه؟
نه نه نه نه ؟

کیلید نکن

آره

آره

( تا یادم نرفته؛ عید شما همچنان مبارکه مبارکه مبارکه ...

چه می دونم تیترش چیه



با این که این روزا دیگه بازی با کلمات اصلا ارضا کننده نیست با این حال راه دیگه ای
برای تخلیه پیدا نمی کنم. حالشم ندارم برم یه لجنکش خبر کنم که بیاد این کله ی لعنتی رو خالی کنه تا از شر تمام افکارم از شر این مغز لعنتی خلاص شم. حوصله ندارم فکر کنم. همینطوری هر چی به ذهنم برسه تایپ می کنم. حال می کنم هیچی به ذهنم نرسه. شما راهی براش سراغ ندارین؟ اگه دارین به منم بگین. هرچند که میدونم هیچ امیدی به شماها نیست. همتون درمانده تر و بدبخت تر از منین. میدونید، آدما همه بیچاره ان همه از دم. به قول یکی، همه می خوان به هم تکیه کنن به همین خاطر همه مجبورن جا خالی بدن. دنیا پر شده از آدم و جای خالی. جالبه نه؟ خنده داره نه؟ گریه داره نه ؟
آره همه ی اینا هستش. زندگی پر شده از این جور چیزای درهم و برهم. چیزای ضد و نقیض. پارادوکس. سوالات بی جواب. جوابای بی سوال. پاهای بی جوراب. جورابای بی پا ...
دیگه نمی تونم بنویسم. کلم خیلی پر شده. حوصله ندارم، برید دنبال زندگیتون بدبختا منم برم دنباله .... چی ؟

Thursday, March 24, 2005

اما تو باور نکن



می خوام بنویسم
اما از چی بگم
واستون از چی بگم
ها، چی؟
چی، چی، چی
اصلا بزارید از هیچی بگم
راستی میشه از هیچی گفت
یا نه
میشه از هیچی نگفت
آره شاید این درست تر باشه
از هیچی، واستون نمیگم
اعصاب ندارم
اعصاب ندارم، میدونید یعنی چی ؟
نه
نمیدونید
به خدا نمیدونید
هه، چه ربطی به خدا داره
همینطوری، گفتیم شاید ربط داشته باشه
باشه
فرقی به حال ما نمی کنه که؛
ربط داشته باشه یا نداشته باشه
این روزا چی به چی ربط داره که این ربط داشته باشه

زندگی جواب نمی ده
هیچی به ما حال نمی ده
هیچکی به ما حال نمی ده
هیچ حرفی به گوش ما نمی ره
حرف ما به هیچ گوشی نمی ره
اصلا از ما که هیچ چیزی به هیچ جا نمی ره
کسی ما رو نمی فهمه
اصلا هیچکی هیچی نمی فهمه
این حرفا افاقه نمی کنه
هیچی دل ما رو خنک نمی کنه
گفتن این چرت و پرتا هم دیگه حال نمی ده

اعصاب ندارم
به زور دارم اینارو می نویسم
دارم تایپ می کنم تا شاید بتونم یه جوری از این خلا لعنتی فرار کنم
خلا می دونید چیه؟
بعضیاتون می دونید
بعضیاتونم نمی دونید
همون بهتر که نمی دونید هیچ وقت سعی نکنید که بدونیدش، بد چیزیه لامسب
بی خیال این چیزا شید
مثل بچه ی آدم زندگیتون بکنید. واسه خودتون خوشحال باشید
دنیا دو روزه
اما این دو روز به همین راحتیا تموم نمیشه
پدر صاب بچه در میاد تا تموم شه
بد جوری کلید لامسب
به این زودیا دست بردار نیست
جالبه، دیشب داشتم به این فکر می کردم که بیشتر آدمای دور و برم و خودم وقتی می خوان بخوابن آرزو می کنن که دیگه از خواب پا نشن. این می دونید یعنی چی. اگه نمی دونید خوشا به حالتون

بی خیال این حرفا شو
برو صفا کن
حال کن واسه خودت
واسه خودت خوشحال باش
تو این کارارو بکن
من که نمی تونم
چون هیچی حال نمی ده
حال نمی ده
حال نمی ده
حال نمی ده

اون از اون ور را افتاده می گه؛
و انسان را در رنج آفریدیم
اونم واسه خودش خوشحاله
برو کشکت و بساب جوجه
کوچولویی بدبخت
خیلی کوچولویی

ولش کن آقا
روزای عید چرا از این حرفا می زنی
چیزای خوبخوب بگو
از خوبی خوشی شادی دوستی صفا صمیمیت عشق وفا و چه می دونم از این جور چرت و پرتا

باشه
باشه
میگم میگم

عید شما مبارک

اما تو باور نکن

Tuesday, March 22, 2005

می گن سال نو، سه نقطه



می خواستم یه چیزایی به بهونه ی سال نو بنویسم اما هیچ حسی برای نوشتن هیچ چیزی ندارم. می دونید چیه دیگه این روزا کلمات اصلا جواب نمیدن ؛

آهای
کلمات کوچک
واژه های سرگردان
چگونه می خواهید
فوران دیوانه وار درون را شرح دهید
نه
نمی توان
تمام اینها را
به چهارچوب واژه محدود کرد
حسی فراتر از
زندگی
فراتر از
همه چیز
فراتر از کلمه است
و اینجاست که
وجود
توان بازی دادن قلم را ندارد
آهای
قلم سرگردان
قلم بیچاره ی من
دیده ای ؟
شنیده ای ؟
لمس کرده ای ؟
با این همه
چه حاصل از نوشتن
گفتن و یا تعریف کردن
چه خیر
خوش گذشت؟
خوش
آهای
قلم سرگشته
می توانی خوش را تعریف کنی؟
گذشتن را چطور؟
خوش، شاید یعنی
خوشگل
زیبا
قشنگ
غریب
دیوانه کننده
سخت
« مقاومت ناپذیر، شگفت انگیز و پر راز و رمز »
خستگی
بی خوابی
شادی
خواب
خنده
اشک
فنا شدن
داغان شدن
ویران شدن
اندوه
به همراه کمی اعصاب خوردی
دیوانگی
چرت و پرت
چه می دانم
مرگ

نه، خواب بود
مطمئنم که خواب بود
خوابی ابدی
که بیداری را نشاید
و در این خواب ابدی
ما را چه به تعریف گذشتن

یه جورایی فعلا هیچی حال نمی ده. اصلا هیچی مفهوم نداره. حالا تو این وضعیت من باید مثلا براتون از سال نو بنویسم و یا بگم سال نو مبارک.
باشه چشم. می گم
سال نو مبارک
ولی تو رو خدا یکی بیاد به من بفهمونه که سال نو یعنی چی. اصلا مبارک یعنی چی. نه اصلا نمی خواد کسی بیاد و چیزی به من بفهمونه. ابن روزا اگه کسی بتونه به خودش یه چیزایی بفهمونه خیلی هنر کرده. فهم ما پیش کش چه می دونم، یه چیزی مثل سال نو.

آره نازنین
یه جورایی
حال نمی کنیم
حالیته
اصلا، با اینکه حال نمی کنیم
حال می کنیم
حالیته
حالیت باشه یا نباشه، هیچ اهمیتی بهش نمیدیم
واسه ما فرقی نداره
« ما خیل بی فکر و غصه هاییم »
آره سال نو شده
بهاره
خوب به ما چه
ما فعلا با همون زمستان حال می کنیم
واسه ما همیشه زمستونه
سیاره ی ما تو مدارش هیچ وقت به نقطه ی اعتدال بهاری نمی رسه
سیاره ی ما همون جا تو زمستون قفل کرده
ما تو زمستون آب شدیم
بی خیالش

شاید تاخیر به روز شدن این بلاگ به همین خاطر بوده باشه. شایدم نه. بعدشم ممکنه همین فردا آپدیت کنم ممکنه تا ابدالدهر نکنم. همینه که هست.
در ضمن
یه جورایی، می گن که
نازنین

سال نوت مبارکه

باشه
باشه

زمستان


و بازهم
صدای جیک جیک زندگی لابه لای
درخت تفکر پیچید
و زمستان
چهره ی سپید را بر سبز ترجیح داد
و در هنگام سپیدی بود که
اتفاقات بسیاری رخ داد
رد رفتن کسی بر تن سپید برف
او تنها بود؟
و باز روی همان ردپا برگشت
همان صدای جیک جیک پیچیده در لابه لای
شاخه های خمیده را شنید
شنید و شنید
و هیچ نتوانست که بگوید
سکوت
درخت تفکر به سپیدی گرایید
سپیدی و سکوت
و سکون
بدون حتی ذره ای تکاپو
برای یافتن هیچ چیزی
و در این بی هیچ چیزی سپید
اتفاقات از پس هم رخ می دادند
و سبزی ها
به سپیدی
به سپیدی
به سکون
و زمستان
مخفیگاه ردپاها
زیر تل سپیدی بود
ردپاهای عمیق و به جاماندنی
روی مسیر افکار
افکاری که
جولانگاه شاخه های خمیده بود
درخت تفکر
درخت خمیده
درخت همیشه سبز سپید
با آن صدای جیک جیک ابدی پیچیده در تمامی وجود
رجعتگاه تمام لحظه های دودی
روی ردپاهای رفتن بود
و آن نیمکت صبور
مامنی همیشگی برای
دود کردن لحظه های سپید
در سکوت و سکونی ابدی
بود