ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, October 30, 2004

شکسته و بریده


آنچه شکستند، دستان ما بود
آنچه بریدند، زبان ما بود

آنچه شکستند، پاهای ما بود
آنچه بریدند، گوشهای ما بود

آنچه شکستند، تخم چشمان ما بود
آنچه بریدند، نفس های ما بود

آنچه شکستند، شیشه ی عمر ما بود
آنچه بریدند، راه زندگی بود

آنچه شکستند، دل های ما بود
آنچه بریدند، بند تفکرات ما بود

آنچه اهمیت دارد، فاعل نیست
آنچه اهمیت دارد، ماییم که مفعولیم

Saturday, October 23, 2004

خبر تازه


درست شد
چی؟
Comments

Wednesday, October 20, 2004

یک اتفاق واقعی، بدون منت کشی


بضی وقتها هیج چیز مهم نیست
شاید هم همیشه
اما، نه
بعضی وقتها چیزهایی، مهم است
مثل وقتی که با تمام وجود به یک وجود دیگر می گویی:
برو گم شو
آری ما گم شده ایم
همه ی ما در این زندگی بی دست و پا گم شده ایم
این یک اتفاق واقعی ست
دوست من!

Saturday, October 16, 2004

ادامه میدهم


ادامه میدهم

به زندگی

مثل چشیدن طعم قهوه

به ساختن

مثل گیر کردن نوک سیگار روشن لای انگشتان

به خواستن

مثل حسرت کودکی برای داشتن بادکنک آویزان از سقف

به خندیدن

مثل هق هق دلتنگی های همیشگی

به رفتن

مثل گذر آب از جویبار

آری

ادامه میدهم

به تلخی

به سوختن

به نداشتن

به گریه

به باز نگشتن

به زندگی

ادامه میدهم

Thursday, October 14, 2004

بنویس


بنویس

از آنچه در روزمرگیها با آن دست به گریبانیم

از تصاویر به جا مانده از شلوغی های روز در شب


بنویس

از رخ رنگ پریده ی پدر

از موها و ریش های به سپیدی گراییده

از سر سبزی های به زردی گراییده


بنویس

از دست نیافته ها

از حسرت های به دل مانده

از زیباییهای دور دست نزدیک دیدگان

از خواستن ها


بنویس

از روزهای بیهوده

از شب های دلتنگ

از بی خوابیها

از پر بودن از خاطره

از غم گذشته ها


بنویس

از حس درگیر با تب و تاب اندرون

از جور نشدن واژه برای این جملات

از دست ندادن فرصتی برای دیداری تازه

از عقب ماندگی همیشگی از زمان

از پشت سر گذاردن مرزهای زندگی

از انتظار همیشگی


آری بنویس

از زندگی

بنویس

Wednesday, October 13, 2004

دیوار شیشه ای


بازیگریست زندگی

بازیگری بس ناجوانمرد

بازیگری که ما را محو زیباییهایش می کند

با به رخ کشیدن

لطافتها و شادیهایش

دیواری شیشه ای سر راهمان می سازد

و ما را پشت این حصار شفاف

در حسرتی دیوانه کننده

زندانی می کند

Wednesday, October 06, 2004

درهم و برهم


بروید افکار درهم و برهم
بروید دنبال زندگیتان
از سلولهای حافظه ام گم شوید
می خواهم آرام باشم خالی سبک رها
همچون پری اسیر دستان بادی متلاطم
تا مرا به آنجایی که معلوم نیست کجاست ببرد
شاید آنجا انتهای قامت یک سرو باشد
به سان آن قله ای که غروبی بس تماشایی و دل انگیز را نشانم داد
شاید هم ته چاه فاضلاب
که در همسایگی ام
آن هزارپای ده سانتی ای باشد که امروز درکف حمام دیدم ودوباره
به همان راهی که آمده بود باز فرستادمش

Saturday, October 02, 2004

صدا


از دوردستها صدایی می آمد

صدایی که حتی برای لحظه ای در این عمر دراز

به خاموشی نگرایید

تا دمی بیاساییم

در طول زندگی

تمام وجودمان، تمام هستی مان

صرف گوش سپردن به این صدا شد

صدایی که هرگز نتوانستیم بفهمیم

که چه می گوید