ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Wednesday, April 27, 2005

نرود میخ آهنین برسنگ


آری
بدینگوه بود رفتار ما
ایمان به تفکرات آهنین
و کوبیدن این افکار
همچون میخی
بر تارک زندگی
این زندگی هزار جهره
هزار رنگ

و ما هیچ وقت
آنگونه که باید
در میان تمام این افکار
اندیشیدن به اینکه
شاید تمام اندیشه های ما چیزی مثل یک بازی باشد را
نگنجاندیم
چرا هرگز آنگونه که باید به این نیندیشیدیم که
افکار ما، نسبی اند
نسبی و نه مطلق محض

ما فقط با تمام قدرت ضعیفمان
پتکهای یکدندگی را بر سر میخهای نحیف کوبیدیم
و تنها زمانی که
میخ آهنین بر سنگ نرفت
پیش خودمان گفتیم
اشتباه کردم، اشتباه!

و از پس این اشتباه
تمام زخم خوردگی های خود و اطرافیانمان را تحمل کردیم
زخمهایی را که شاید ما به آنها زده باشیم
مثل دوستی خاله خرسه!

اما
پس از گذراندن دوره ای کوتاه
دوباره
پتکهایمان را برسر میخهایی دیگر کوبیدیم
و یافته هایمان را از این گوش به گوش دیگر در کردیم
و زندگی
این زندگی هزار جهره
هزار رنگ
از دری دیگر در آمد
اشتباه کردم، اشتباه!
.
.
.
و دوباره، دوباره و دوباره
پتکی دیگر بر میخی دیگر
چهره ای دیگر
رنگی دیگر
زخمی دیگر

آه
گفتن بی فایده است،
نرود میخ آهنین بر سنگ!

Saturday, April 23, 2005

نفسها مرا می کشند


دستان ناتوان
درمانده
وامانده
برای سیاه کردن صفحه ای کاغذ
کاغذی سپید
به وسعت تمام زندگی
تمام زندگی
زندگی

آه زندگی
نوشتن از تو را
حالا دیگر
چرا
به دستان ناتوانم تحمیل می کنم
نوشتن از تو
حالا دیگر
مثل تمام دم و بازدم ها
اجباری و خسته کننده است
آری از تو نگفتن
مثل نفس نکشیدن است
و این دست من نیست
برای خودش می آید و می رود
فقط برای خودش
نه برای من
و من
من خسته
من درمانده
من وامانده
برای چه نفس می کشم
برای که نفس می کشم
نمی دانم

نفسها
مرا می کشند
آری
شاید اینگونه باشد