ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, December 30, 2004

رفتن و رفتن و رفتن ...


و او می رفت
با چشمانی کاملا باز
که تا ته زندگی را، می دید
و گوشهایی که
که تا ته زندگی را، می شنید
و پاهایی که
تا ته زندگی را، می پیمود
و دستانی
که تا ته زندگی را، در آغوش می کشید

و او همچنان می رفت
چرا که ناگزیر به رفتن بود
رفتن و رفتن و رفتن را
بر پیشانی اش داغ گذارده بودند
تا نشانی باشد
بر اینکه او یک موجود برتر است
اشرف مخلوقات
یک ماشین کوکی، با یک کوک ابدی

افسوس که آن دستان پر توان
آن دستان پر آغوش
توان شکستن قفل کوکی را نداشت
و او در حین این گذار ابدی
در حسرت لحظه ای آرام گرفتن
جان داد
و هرگز به ته بی ته نرسید!

Thursday, December 23, 2004

روز مردگی


چه اهمیت دارد

که چه می کنم در طول روز

چه اهمیت دارد

که تمام روز را در کش و قوس

ارضای روزمرگی جان می کنم

چه اهمیت دارد

این روز مردگی

شب زنده داری را

عشق است!

Friday, December 17, 2004

تا در آغوش کشیدن...


فرصت کوتاه است

باید که خوب ببینیم یکدیگر را
و به هم بیندیشیم
تا بدانجا که
پرشود
ذهن هامان از هم
و ریه هامان از هوایی مشترک

فرصت کوتاه است

باید که
دستانمان را از لمس یکدیگر عاجز نگذاریم
و حس هامان را
از غرق شدم در لحظه ای
خالصانه دوست داشتن یکدیگر

فرصت کوتاه است

باید زود بجنبیم
باید بدویم
برای رسیدن به هم
و در آغوش کشیم یکدیگر را، صمیمانه

فرصت کوتاه است

صبر جایز نیست
تا در آغوش کشیدن مزگ
فرصتی نمانده

Wednesday, December 15, 2004

خلاء


پر از خلائم

           پر از خلاء

                    پر از خلاء

آه خدایا

             انتهای این خلاء کجاست؟

Friday, December 10, 2004

ناگهان چقدر زود دیر می شود


نمی دانم
باید اکنون از تو بگویم یا نه
البته من و تو خوب می دانیم
که در این وسعت بی انتها هیچ بایدی معنی ندارد
با این حال چیزی هست که می گوید
باید اکنون از تو گفت
هر چند که شاید دیر باشد
آری
در دنیای ما آدمها انگار
به یاد هم افتادن ها، از هم گفتن ها، دوست داشتن ها
و لحظه ای واقعا در کنار هم بودن ها
بعد از مرگما اهمیت پیدا می کند
جالب است
من و تو خوب می دانیم که
دوستت دارم ها چه کوتاه و دوستت داشتم ها چه جاودانه اند
وقتی پیکرت را به خاک می سپردند در میان آن هیاهوی استخوان شکن، دوستی گفت:

" تا حالا این همه از نزدیکانش رو یه جا دوروبر خودش ندیده بود."

همه آمدند و با گریه گفتند که: دوستت می داشتند
پس از تمام ماجرا ها تنها یادها و خاطرات در ذهن ها باقی می ماند
و این تنها کاری است که از دستان نا توان ما بر می آید
بگذار با همین دستان نا توان و قلب های سر شار از حسرت بنویسیم:

عارف عزیز
یاد و نامت به همراه تمام دوستت دارم ها جاودانه باد.