ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, November 18, 2008

اشکهای بی گناه تو


روی نیمکتی که تو بر آن گریسته ای
نشته ام
و " باید تو را پیدا کنم "
گوش می دهم
دلم به حال تک تک آن اشکها
مچاله می شود
کاش می شد
اشکهای بی گناه تو را
دانه دانه ببوسم
و مثل دود این سیگار
به هوا فوت کنم
سرد است عزیزکم
آفتاب پنهان شده
و باد می آید
لباس گرم بپوش
سر پنجه هایت را به دستانم بسپار و بیا
بیا بارن شهرمان را
به تماشا بنشینیم

Tuesday, November 11, 2008

خیلی بی رحم ، خیلی سخاوتمند


غم ؛ دریچه ایست
برای تسکین لحظه های سخت
وقتهایی که نمیدانی تقصیر کیست
اما
همیشه هم من مقصر نیستم
دنیا بعضی وقتها خیلی بی رحم است
بی انصاف نیستم
بعضی وقتها هم بسیار سخاوتمند
شاید به ناچار باید امیدوار بود
میان تمام این غمها انگار
تجربه هاییست
تجربه هایی گران
به یاد آن گفته ی قدیمی :
" هر شکست راهیست به سوی پیروزی "
باشد
اینبار هم
حق با دنیا و تمام ناکامی هایش
تن به تجربه ها
خواهم سپرد
و لحظه های پر سخاوت را
به انتظار

Sunday, November 09, 2008

اصلا مهم نیست


کسی آمد
از مهربانی گفت
گفت تمام زندگی من سرشار از مهربانی است
گفت : " تو زندگی همینه که از همه مهمتره "
هم او بود که آموختم
باید که مهربانتر باشم
تو رفته ای و از تو در این دیدار کوتاه
همین باقی مانده
همین که از همه مهمتره
حالا پیش خودم فکر می کنم
دوستی هم شاید بخشی کوچک از همان مهربانی باشد
اما انگار اصلا مهم نیست

Wednesday, November 05, 2008

سبز یا نارنجی


دور یا نزدیک
سبز یا نارنجی
حاضر یا غایب
غریبه یا آشنا
خواب یا بیدار
اینطور یا آنطور
فرقی نمی کند
دنیا همیشه هست
زندگی نیز
با لبخندی مهربان و آغوشی باز
دوست خواهم داشت
و لذت خواهم برد
در این وسعت بی منتها
تنها عشق می ماند
و دیگر هیچ