ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, August 18, 2009

اميدارم كه اميدوار نباشم


اميد شايد تنها چاره ايست

ناكامي ها و بدبختي ها را

من ناچارم كه اميد وار باشم

و اميدوار بودن چقدر شبيه بدبخت بودن است

كه اگر خوشبخت باشي نيازي به اميد نيست

اميد

نوش دارويي ايست درد بدبختي را

بايد بدبخت باشي تا اميد داشته باشي

و الا

دارو به خورد آدم سالم نمي دهند


Sunday, August 16, 2009

هاي انسانم من


اينجا ايستاده ام
و آرزوهايم را فرياد مي زنم
اينجا بر گرده ي زمين
موجودي از تيره ي آدم وحوا
يا كه
تكامل تدريجي مولكولهاي آلي
شايد هم كمي عقب تر
از تصادف بسته هاي انرژي
ميليونها سال از سرم گذشته
با خاطره ي هزاران سال تمدن
اينجا ايستاده ام
ميخكوب بر سياره ام
و محتاج ذره اي عافيت
هاي
انسانم من
آرزو هايم را به من باز پس گردانيد

Thursday, August 13, 2009

زندگي خسته


با بوران تنفس در ريه هاي التهاب بيدار مي شوم

بيداريم ؛ من و زندگي

من امروز را به شب حواله مي كنم و زندگي ذوق هايم را به ثانيه هاي در گذر

در هاله اي از ناكامي و توفيق

روي پيچش افكار، به ناگاه به آينه كه مي رسم

مي بينم ، ديگر براي عادتهايم تكراري شده ام

من از زندگي خسته مي شوم و زندگي از من

روي كه از آينه بر مي گيرم

زندگي خسته ام را مقابلم مي بينم

هنوز بيداريم ؛ من و زندگي

و رويارويي ما دو تن ، جان تازه اي گرفته است



Wednesday, August 12, 2009

سيكل آويزان


سيكل باز هم تكرار مي شود

ببخشيد منظورم از سيكل همان چرخه بود

از روي عادت مي گويم

سيكل آويزان آدمها به آدمها

بسته هاي دو نفره

بسته هاي چند نفر به يك نفر

بسته هاي يك نفر به چند نفر

بسته هايي به رابطه ، به دوستي و امان از دست عشق

سيكل مكرر خواستن ها و نداشتن ها يا از دست دادن ها

بعضي وقتها خنده دار

بعض وقتها گريه دار

تكرار مي شود و تماشا مي كنم

بي اينكه كاري بتوانم كرد