ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, February 27, 2014

پفک


روی این سیاره افتاده ایم و
زندگی را قشنگ طباخی می کنیم
طالب حالیم و
گذشته ها را
توی واژه های داغ
حسابی تفت می دهیم
طلایی که شد
به اندازه ی شهوت انگیز
پفکی که شد
با سسی از اشک و لبخند
نوش جان می کنیم و
این حس و حال
نه چندان واقعی را
چقدر قشنگ به هم تعارف می کنیم

Thursday, February 20, 2014

ادامه می دیم


خیلی بی جنبه ام
همه چیز را درجا افشا می کنم
طوطی شده ام
هی همش حرفها را تکرار می کنم
اصلن دیوانه ام
آخر چرا تو را اینقدر اسرار می کنم
ببین چه بی دلیل رسوا شده ام
بی هیچ کام اساسی، از تو
انگشت نما شده ام
ای لعنت به این حافظه ام
که هر چه بهتر می خواهم بگویم
به آنی از یاد برده ام
پس چرا تو را
به این سادگی از یاد نبرده ام
....
مشق هایم را نوشته ام
ناخن خایم را کوتاه کرده ام
سلمانی رفته ام
معدلم را بیست، نه
شانزده و خورده ای آورده م
اصلن خیلی زیاد کم آورده ام
زندگی را به استغاثه آورده ام
تویی که وجودش را نداری را
همین جا که نه
هیچ جا رها نکرده ام
به جان خودم اشتباه کرده ام
معنای زندگی را بد فهمیده ام
این بی معنای زجه آور را
برای خودم خوش تعریف کرده ام
خودم را خیلی قشنگ فریب داده ام
بی هیچ کام اساسی، از تو
انگشت نما شده ام
نیست که مشق هایم را خوب نوشته ام
این جمله ها را
مثل تو که از یاد نبرده ام
تا صبح می شود همینطور ادامه بدهم

Monday, February 17, 2014

خیلی خوب چیزی بود


سوژه ی خوبی بود
گاهی برای غصه
گاهی برای خنده
چشم به هم زدنی
در عرصه ی پهناور گیتی
پر از لذت
سرشار از محنت
عجب چیز خوبی بود
برای ارضای شاعرانگی
نه خیلی هم کم
برای شهوت رانی
بعضی وقتها مسخره بازی
خیلی وقتها جدی جدی
...
سوژه ی توپی بود
برای عکاسی
نقاشی
فیلمسازی
نویسندگی
اینهمه شاعرانگی
حس قشنگ سرگردانی
گاهی در آینده
 خیلی وقتها در گذشته
بگذار بگویم نوستالژی
خوش آیند افه های روشن فکری
بی خیال شو جان مادرت
دست بر نمی دارم از سرت
پر از لذت
سرشار از محنت
کلن چیز چرت باحالی بود
این زندگی
چشم به هم زدنی
در عرصه ی پهناور گیتی

Saturday, February 15, 2014

موضوع چیست


این واژه بازی ها
برای چیست
دوختن احساسها
پشت و رو کردن فکرها
شستشوی قلبها
روی طناب پهن کردن مغزها
هی همش همه چیز را ماله کشیدن ها
برای چیست
تکرار این حرفها
برای کیست
این گه گیجه گرفتن ها
میان این دست به دست شدن ها
بعضی وقتها به جنون رسیدن ها
خیلی الکی لاف آرامش داشتن ها
هی همش در این بل بشو لذت بردن ها
اگر که دیوانگی نیست
پس دیگر چیست
این همه، دم دستی گفتن ها
این طور بی پروا نفس کشیدن ها
حالا هرچه که هست
اصلن معلوم نیست
در تمام این نامعلومی ها
این واژه بازی ها
چه میدانم برای چیست
اگر که دیوانگی نیست
پس دیگر چیست
اگر که زندگی نیست
پس دیگر چیست
بعضی وقتها فرار بعضی ها
از روی کم ظرفیتی نیست
از اجبار زندگی ست
و این بسیار فهمیدنی ست
حالا هرچه که هست
اصلن معلوم نیست
در تمام این نامعلومی ها
این واژه بازی ها
چه میدانم برای چیست
اگر که دیوانگی نیست
پس دیگر چیست
اگر که زندگی نیست
پس دیگر چیست

Thursday, February 13, 2014

چه می کنی ؟


خوشگل تر شده ای و
با من رقابت می کنی
سوی دیگر می نگری و
انگار دل بری بیشتر می کنی
دوستت ندارم هایم را
چه خوب، بسته بندی می کنی
همه را
با سردی نگاهت
هدیه ی تولدم می کنی
بوسه های آبدار آتشین را
با تناقض رفتارت
تا ابد برای من حسرت می کنی
دیوانه تر شده ای و
با من سماجت می کنی
خیلی خری و
یک همچین جراتی می کنی
حرف صادقانه می زنی و
آنرا عاشقانه خطاب می کنی
دیوانه ای و
خوشگل تری و
این داستانها را
هی همش با من تکرار می کنی
رد انگشتان ظریفت را
در نگاهم خاطره می کنی
به هر تقدیر
از لحظه هایم پا پس نمی کشی و
همین امشب را
با من سپری می کنی ؟
خوشگل تر شده ای و
با من رقابت می کنی
سوی دیگر می نگری و
انگار دل بری بیشتر می کنی


Thursday, February 06, 2014

اکسپکتورانت


واژه را
چاره ای دیگر نیست
حس و حال خاک خورده را
تکاندش جرات هیچ کس نیست
این همه
ذرات میکروسکوپی آلرژی زا را
با عشق
به کام در کشیدن، کسی نیست
واژه را
تسکینی دیگر نیست
این به ظاهر عاشقانه ها
این نفس تنگی های گاه به گاه را
چاره ای جز سرفه ای نیست