ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Sunday, July 17, 2016

فرار


از این همه دل تنگی
از این همه خستگی
با تو فرار می کنم
جایی باید باشد
ما دو تن را
ما دو نفس را
ما دو نگاه را
ما دو عشق را
جایی باید باشد
ما حداقل دو تن را
به دور از کمی خستگی
دور از تمام این زندگی
کنار فوران سرخوشی
با یک عالم هوای سادگی
از این همه دل تنگی
از این همه خستگی
با تو فرار می کنم

Thursday, December 17, 2015

روزنه


پنجره ای که تلاش می کند
تو را به یاد من بیندازد
کارگرانی که
برای دیدن تو، تمام روزنامه ها را می خوانند
اخبار را باید خواند
تخت کنار پنجره را تنها باید، تصور کرد
شهر من، شهر تو
و این فاصله که انگار شهر من و توست
که اصلن محل زندگی من و توست 

Wednesday, September 16, 2015

نور


دیری نمی پاید
لحظه های پر نور
تمام لامپ های جهان می سوزند
تمام ستاره ها خاموش
....
اتفاق من و تو، افسوس
بده بستانی هر دوسر سوز، افسوس
زمستان سپید بود و رد پاهای ما، افسوس
جهان روشن بود و سایه های در هم آمیخته ی من و تو، افسوس
....
دیری نمی پاید
خاطرات خفته در دور
تمام لبهای جهان می رمند
تمام آغوش ها فراموش

Tuesday, March 10, 2015

برای خودم


دنیا شکل دیگری ست
گیرم که من هر کجایش باشم
شبیه تفکرات من نیست
هرچند که برای خودم
فکر می کنم کی هستم
شکل خودش است
نه شبیه به هیچ چیز دیگری
نه محدود به هیچ قابی
و نه هیچ ترکیبی
دنیا شکل خودش ست
بی هیچ پروا و تعارفی
بگذار که من هم، شبیه خودم 
حالا هر کجایش که باشم

Saturday, March 07, 2015

لیلی


خاطره ها خوبند
آنقدر خوب
آنقدر دوست داشتنی
که می خواهند تو را
به مرز جنون بکشانند
به همان سرزمینی که شاید از آنجا آمده باشی
جایی میان بازی سرانگشتان یک لیلی
آری آنها دیوانه اند
آنها دیوانگان خوبی اند

Saturday, December 06, 2014

و فقط عشقت


عشقت
تو را خاهد برد
به آنجا که باید
یا که نباید
هیچ بایدی وجود ندارد
یا که نباید
عشقت تو را خاهد آورد
به آنجا که شاید
یا که نشاید
هیچ شایدی وجود ندارد
یا که نشاید
عشقت
و فقط عشقت


Wednesday, November 12, 2014

تنها، تو نبودی


تو
خوب بودی
طناز و زیبا و خرامان
اسمت را پیش خودم گذاشتم عشق
بی آنکه حتا تو بدانی
چه رسد به دیگران
تو
تنها، تو نبودی
خیلی، فریبا و فراوان
اسمش را پیش خودم گذاشتم عشق
بی آنکه حتا بتوانی
خودت را میان اینهمه بازشناسی
چه رسد به دیگران

Saturday, September 27, 2014

بی تو


تکرار بیهوده ایست
کشیدن این تصویرها
اما بی تو
قفل کردن در گذشته های
گذشته بی تو
مثل بادکنکی قدیمی
گیر افتادن لای انگشتان تو
آه انگشتان بی نهایت ظریف تو
آن ظرافت دیوانه وار تو
زندگی بیهوده ایست
کشیدن این نفسها
همچنان بی تو

ادامه غروبها در غروب نوشته های من 

Sunday, September 14, 2014

غروب (4)


توصیف از دست رفتگی، توصیف دردناکی ست
وقتی که غروب نه چندان رنگی ات را با شراب، سرخ می کنم و سرمای نبودنت را به خیالم کمی تحمل پذیر تر
تاریک تر که می شوی انگار دل انگیزتری ... رنگ نداری و انگار که خالص تری ... هرچند که به نظر، غم انگیز تری
تماشای تو دنیایی ست ... داشتن تو به تماشا، به تصور، به تحسین، به تفکر و تخیل ... داشتن خوشوقتی ست ... تماشای هر روزه ی تو سعادتی ست ... هرچند هم موقتی ... هر چند هم ناپایدار

که هیچ چیز در این زندگی بی تبه ، پایدار و همیشگی نیست 

غروب ( 3 )


اینقدر این غروب زیباست که زیبایی واژه ی ناتوانی ست برای این حس و حال. اینقدر رویایی ست ... اینقدر چه میدانم ... همانطوری ست، که دلم می خاهد با تو قسمتش کنم.
تو را بیاورم میان این لحظه ها بنشانم، با سرخ آب این ابرها، خوب که بزک شدی، بنشینم و یک دل سیر تماشایت کنم ... سیر که هرگز نمی شوم، لااقل دلی از عزا در بیاورم.
دلم می خاهد روی آن یال پردرخت با تو راه برود ... " با من قدم بزن " ... تا میان هر گام، هوای آزادی را به سینه در کشیم و " بگذاریم از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم" *
چه خوب است که ابرها در گرفتن هر شکل و رنگی به خود، از اختیار من خارجند... من تنها می توانم تماشا کنم و هر طور که باشند، با خودم با آسمان با این لحظه ها با تو ... بگویم که وای چه قشنگ !
تمام آدمهای اینجا این غروب را می بینند و رقص رنگارنگ ابرها را هر روز تماشا می کنند.
چه خوب است که کسی حسودی اش درد نمی گیرد و کسی نمی خاهد که ابرها و رنگها را فقط و فقط مال خودش بداند.
تو را مثل این ابرها دوست دارم و از اینکه بگویم عاشقت هستم کمی واهمه دارم که مبادا به حس تصاحبی آلوده باشم ... هرچند که عاشقت هستم و به پاکی ام از هرگونه مالکیتی مطمئن.
چراکه عشق بدون آزادی، تنها واژه ای لگدمال شده است.
چراکه : " عشق ما نیازمند رهایی ست، نه تصاحب" **
شاید که ساده باشد گفتن این واژه ها و یا خاندنشان ؛ اما در عمل و در نفسهای روزمره ... افسوس، افسوس، افسوس !
-----------------------------------------
* مارگوت بیکل
** مارگوت بیکل


Friday, September 12, 2014

انگار


عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
زندگی ای با صفا
که نکردنی بود
تو، تو، تو
که انگار دست نیافتنی بود
من و تو و این همه غریبه گی
که نمی دانی چقدر
بی رحمانه بود
نمی دانی نمی دانی
چقدر ویران کننده بود
حسرت بوسه هایت
حالا چقدر
چقدر چقدر
خواستنی بود
 عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
دوستی ای عمیق
رابطه ای ریشه دار
که انگار، از دست رفتنی بود

Friday, August 15, 2014

عسل


من و تو
داستانها گفتیم و
تمام ماجراهایش را
بی نصیب ماندیم
شعرها سرودیم و
توصیفات زیبایش را
محروم ماندیم
من و تو
زندگی ها کردیم و
حتی نک انگشتی
طعم شیرین اش را
با هم نچشیدیم
من و تو
آه
من و تو

Wednesday, July 23, 2014

جاری باید که باشم


رفتنم را از من نگیر
که ماندنم، مرگ من است
جاری باید که باشم
رونده
آورنده
برای نباختن این قافیه
مثل رودخانه
اصلن ختم قائله
عین پرنده
پرواز را از من نگیر
خودت ام را از من نگیر
که ماندنم، مرداب من است

Thursday, May 29, 2014

خوشوقتی


خوشبختی هرگز زیر یک سقف، پایدار نبوده است
برای خوشبختی سه سقف لازم است
یکی برای فقط تو
یکی برای فقط من
و یکی دیگر برای لحظه هایی که حوصله ی ما با هم را داشته باشد
که البته این همان خوشوقتی ست و خوشبختی اصلن هرگز معنای حقیقی و پایداری نداشته است

نصیب



دو روز بیشتر نبود
یک روز برای دیوانگی ها
روز دیگر باز هم برای دیوانگی ها
و هیچ نصیب من نبود
از این همه زندگی ها

Sunday, May 18, 2014

خواهش


در بینهایت ها
زرد نارنجی سرخ
وصف دلم را
از درختان دم غروب بپرس
روی تپه ها
زیر بارانها
همین حالا
همین نزدیکی ها
دستم را بگیر و
مرا ببر
به آغوشی بس سترگ

Friday, May 16, 2014

عسل


من و تو
داستانها گفتیم
که تمام ماجراهایش را
بی نصیب ماندیم
شعرها سرودیم
که توصیفات قشنگش را
محروم ماندیم
من و تو
زندگی ها کردیم
که حتی نک انگشتی
طعم دلچسب اش را
با هم نچشیدیم
من و تو
آه
من و تو

Saturday, May 10, 2014

مزه


بوسه ای به روی گردن
زندگی را همین قدر خوب، کردن
عشق را هرگز نفهمیدن
غریزه را به قشنگ ترین شکل ممکن
در نفسها گنجاندن
عاشق شدن
دوست داشتن
خواستن
گرفتار این زندگی شدن
بوسه ای به روی گردن
اوج لذت را تجربه کردن
زندگی را همین قدر خوب، چشیدن

Wednesday, April 30, 2014

کولاک


نفسی که زوزه می کشد
دودی که ابر می شود
تویی که مه آلود
لبی که جرقه می زند
چشمی که طغیان می کند
عشقی که ذره ذره سیراب 

Wednesday, April 23, 2014

تازگی


اتفاق ما دو تن
سرآغاز پیوستگی ها
دلتنگی ها
همیشه تازگی ها
رنگ نگاهها
عطر های خوش قدغن*
برهنگی لحظه ها
حرف و حدیث ها
بی خیالی ما دو تن
-------------------------
*عاریه از شهیار قنبری

Sunday, April 20, 2014

کرده ام


چه می خواهم بگویم
عقل سلیم می خواهد
که ندارم
دل بی خدشه می خواهد
که ندارم
تو را می خواهد
که ندارم
چه می خواهم زندگی کنم
مرا می خواهد
که گم کرده ام

Thursday, April 10, 2014

پرواز


باید که از هوای تو در آمد و
کمی بهتر پرگرفت 
کامی دگر از
هوا، خلاء یا که سیگاری دیگر گرفت
صنمی تازه تر را
لبی غلیظ تر گرفت
آنقدر اوج
آنقدر بالا
که عالم را از آنجا
بسی کوچک تر گرفت
دورتر بالاتر
تا به آنجا که آزادی را
دلتنگی دوباره در گرفت

Friday, March 21, 2014

تپل


غمهای ما
غمهای عشقی
نه ببخشید
غمهای جنسی
شکستهای ما
شکستهای عشقی
به جهنم که نمی بخشید
شکستهای جنسی
وصف و حال ما
ساندویچ های فلسفی
دو نانه لطفن بپیچید

Wednesday, March 19, 2014

کدوم وری


ناله ای تکراری
فرقی نمی کند از هر وری
 که نیستی
که رفته ای
که تنهایم کرده ای
من و دل تنگی و سر خوردگی
که نیستم
که رفته ام
که تنهایت کرده ام
تو و دل تنگی و سر خوردگی       
سر گذشتی تکراری
فرقی نمی کند منم یا که تویی

Saturday, March 08, 2014

حوصله ی هیچ


قلمم تاب اندیشه ام را ندارد
تمام زندگی
توی کله ام راه می رود
دلم تاب این همه شلوغی را ندارد
آنقدر بی حوصله است
که حتی دیگر تو را نمی خواهد
پوچی را تمام به نام زده است و
دیگر هیچ نمی خواهد
واژه هایم تاب نفس هایم را ندارد
تمام مردگی
توی سینه ام راه می رود
وجودم تاب این زندگی را ندارد
آنقدر بیهوده است
که حتی دیگر تو را نمی خواهد
پوچی را تمام به نام زده است و
دیگر هیچ می خواهد

Thursday, March 06, 2014

نصفه نیمه


تو را شاکی بودن
اشتباه من بود
چراکه تو را عاشق شدن نیز
نصفه نیمه ای و
شکنجه می شوم
آخر که تا کی " کژ دار و مریز"
با دست پس می زنی و
با پا پس می کشم
خیال از من بر نمیداری و من نیز
تو را بیهوده بودن
اشتباه من بود
اینقدر عاشقانه هایت رابه هم نریز

Thursday, February 27, 2014

پفک


روی این سیاره افتاده ایم و
زندگی را قشنگ طباخی می کنیم
طالب حالیم و
گذشته ها را
توی واژه های داغ
حسابی تفت می دهیم
طلایی که شد
به اندازه ی شهوت انگیز
پفکی که شد
با سسی از اشک و لبخند
نوش جان می کنیم و
این حس و حال
نه چندان واقعی را
چقدر قشنگ به هم تعارف می کنیم

Thursday, February 20, 2014

ادامه می دیم


خیلی بی جنبه ام
همه چیز را درجا افشا می کنم
طوطی شده ام
هی همش حرفها را تکرار می کنم
اصلن دیوانه ام
آخر چرا تو را اینقدر اسرار می کنم
ببین چه بی دلیل رسوا شده ام
بی هیچ کام اساسی، از تو
انگشت نما شده ام
ای لعنت به این حافظه ام
که هر چه بهتر می خواهم بگویم
به آنی از یاد برده ام
پس چرا تو را
به این سادگی از یاد نبرده ام
....
مشق هایم را نوشته ام
ناخن خایم را کوتاه کرده ام
سلمانی رفته ام
معدلم را بیست، نه
شانزده و خورده ای آورده م
اصلن خیلی زیاد کم آورده ام
زندگی را به استغاثه آورده ام
تویی که وجودش را نداری را
همین جا که نه
هیچ جا رها نکرده ام
به جان خودم اشتباه کرده ام
معنای زندگی را بد فهمیده ام
این بی معنای زجه آور را
برای خودم خوش تعریف کرده ام
خودم را خیلی قشنگ فریب داده ام
بی هیچ کام اساسی، از تو
انگشت نما شده ام
نیست که مشق هایم را خوب نوشته ام
این جمله ها را
مثل تو که از یاد نبرده ام
تا صبح می شود همینطور ادامه بدهم

Monday, February 17, 2014

خیلی خوب چیزی بود


سوژه ی خوبی بود
گاهی برای غصه
گاهی برای خنده
چشم به هم زدنی
در عرصه ی پهناور گیتی
پر از لذت
سرشار از محنت
عجب چیز خوبی بود
برای ارضای شاعرانگی
نه خیلی هم کم
برای شهوت رانی
بعضی وقتها مسخره بازی
خیلی وقتها جدی جدی
...
سوژه ی توپی بود
برای عکاسی
نقاشی
فیلمسازی
نویسندگی
اینهمه شاعرانگی
حس قشنگ سرگردانی
گاهی در آینده
 خیلی وقتها در گذشته
بگذار بگویم نوستالژی
خوش آیند افه های روشن فکری
بی خیال شو جان مادرت
دست بر نمی دارم از سرت
پر از لذت
سرشار از محنت
کلن چیز چرت باحالی بود
این زندگی
چشم به هم زدنی
در عرصه ی پهناور گیتی