ته به ته 

سياه نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, February 02, 2012

تو را اشتباه گرفتن


اشتباه بود

تو را ساده گرفتن

همین طور سرسری دیدن

یک بار بودن و صدبار دیگر نبودن

توی غرق آب نفسهای تو آب تنی کردن

توی آینه ی نگاه تو، خودم را دید زدن

به راهی که آخرش تو بودی، خوش خوشک قدم زدن

دستهای ساده ی تو را از غرور، شل گرفتن

شاید هم از تو ترسیدن

شاید هم از من ترسیدن

ماندن به فاصله و پیشت نیامدن

آنچه را که باید نگفتن

اینها، اینها اشتباه بود

اشتباه بود

تو را اشتباه گرفتن

Sunday, January 01, 2012

بادکنک


گیرم که تمام شده باشد
ترانه های من و تو

یک عالم شاعرانگی بلدم

پر می شوم دوباره

از واژه های من و تو

گیرم که تمام شده باشد

دیدارهای من و تو

یک عالم نگاه بلدم

پر می شوم دوباره

از تصاویر من و تو

گیرم که تمام شده باشد

بوسه های من و تو

یک عالم خوش اشتهایی بلدم

پر می شوم دوباره

از لب های من و تو

گیرم که تمام شده باشد

هم نفسی های من و تو

یک عالم فوت بلدم

پر می شوم دوباره

از هوای من و تو

گیرم که تمام شده باشد

خنده های من و تو

یک عالم دیوانگی بلدم

پر می شوم دوباره

از اشکهای من و تو

گیرم که تمام شده باشد

ترانه های من و تو

این یکی را که گفتم، باز هم بلدم

Sunday, December 25, 2011

رفتن و رفتن و رفتن


دل به دلم نبود

سر به بیابان انداختن

چشم به بیکران دوختن

رفتن و رفتن و رفتن

دل به دلم نبود

تو را اینگونه رها کردن

میان زمین و آسمان واماندن

توی این چهار دیواری خزیدن

دل به دلم نبود

بی پروا رو در روی تو ایستادن

تو را بی من به سفر فرستادن

توی این شهر خسته، از پا افتادن

دل به دلم نبود

دارازترین شب سال را بیداری کشیدن

حتا همین یک ثانیه بیشتر را بی تو ماندن

چرا رفتی، چرا رفتی را همش تکرار کردن

دل به دلم نبود

قاب عکس تو را به دیوار آویختن

اینجا نشستن و اینها را نوشتن

برای این همه درد، این مرهم را ساختن

دل به دلم هست

سر به بیابان انداختن

چشم به بیکران دوختن

رفتن و رفتن و رفتن

----------------------------------

رشت/ یلدای نود

Thursday, November 03, 2011

هیچ کس


لحظه ی من و تو

که دیگری در کار نیست

لحظه ی من و دیگری

که تویی در کار نیست

لحظه ی من و خودم

که نه تو ، نه دیگری ، در کار نیست

لحظه ی من و خوشی

که نه من ، نه تو ، نه دیگری ، در کار نیست

Sunday, August 21, 2011

آدم است


هر آن کس که غصه ای دارد

قصه ای هم دارد

سرشار از اشک

سرشار از لبخند

از دیوانگی

بیچارگی

و خوشی

هر آن کس که غصه ای دارد

هر آن کس که آدم است