ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, August 19, 2008

آینه بی آینه


با آینه ، بی آینه
بورژوا یا کاپیتال
با امید یا نا امید
پیاده یا سواره
گریان و خندان
خشنود یا ناراضی
به راه نیاکان یا تازندگان
نه به هیچ کیشی نیم من
تنها ؛
غریق این دریا منم
و ناجی من
خود من نیز

Wednesday, August 13, 2008

فردا روز دیگریست


روزی دیگر در سیر عمر
که با خستگی و بی حوصلگی
برای انجام کاری نیمه تمام و فرسوده آغاز شد
بعد از ظهری با نتیجه ای ناگوارتر از آنچه تصور می کردم
فکر می کردم عصبانی شوم یا ناراحت
خندیدم
بیشتر شبیه یک جک بود
پس فقط خندیدم
و ادامه دادم
گفتم : فردا روز دیگریست
فرداهایم را خواهم ساخت
آنگونه که می خواهم و تصور می کنم
آینده ام را پیش چشمانم می بینم
و می دانم من همانی می شوم که می اندیشم
تا به امروز هم تقریبا همین طور بوده
من تقریبا همانی هستم که فکر می کردم باید باشم
درنگ نمی کنم
به سوی تصویری که امروز از خودم دیدم
گام برمی دارم
آنچه که می خواهم
آنچه که آرامم می کند
و آنچه که ارضایم می کند را
به خودم هدیه می دهم
امروز روز بزرگی بود
و فردا روز دیگریست
روز تولد آنی که باید باشم

Tuesday, August 05, 2008


فکر می کنم
باید با کمترین اشتباه
زندگی را به پایان رساند
زندگی فرصت اشتباه کردن را ندارد و ارزش آنرا نیز

Saturday, August 02, 2008


یاد جمله ای از دوستی افتادم
" یکی منو نجات بده از دست خودم "