گریزهای دست نیافتنی
کمی بی خیال شو
پاشنه ات را از روی خرخره ی دلتنگی ها بردار
بگذار نفسی تازه کنم
بگذار در میان ماندن و رفتن
همچنان معلق بمانم
شاید که در این بلاتکلیفی هم
آرامشی بتوانم یافت
برخیز و مجالی ده تا بلکه
دمی به دور از خواهش ها، بتوانم
هوای دوست داشتن بی دریغ را
به سینه ام در کشم
و حتی برای لحظه ای هم که شده
رهایی را تجربه کنم
رها، از تمام خواسته ها
از تمام نداشته ها
و داشته های از دست گریخته
در میان تمام گریزهای دست نیافتنی
در میان این همه تشویش
شاید که داشتن یا نداشتن
مسئله ای نباشد
و به آن گفته ی معروف :
حالا دیگر بودن یا نبودن
مسئله است
بی خیال شو
شاید که کار از کار گذشته
کار به بودن یا نیست شدن رسیده
می توانم آیا
باشم و بنشینم به انتظار امید عافیت؟
نمی دانم