ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Sunday, December 25, 2011

رفتن و رفتن و رفتن


دل به دلم نبود

سر به بیابان انداختن

چشم به بیکران دوختن

رفتن و رفتن و رفتن

دل به دلم نبود

تو را اینگونه رها کردن

میان زمین و آسمان واماندن

توی این چهار دیواری خزیدن

دل به دلم نبود

بی پروا رو در روی تو ایستادن

تو را بی من به سفر فرستادن

توی این شهر خسته، از پا افتادن

دل به دلم نبود

دارازترین شب سال را بیداری کشیدن

حتا همین یک ثانیه بیشتر را بی تو ماندن

چرا رفتی، چرا رفتی را همش تکرار کردن

دل به دلم نبود

قاب عکس تو را به دیوار آویختن

اینجا نشستن و اینها را نوشتن

برای این همه درد، این مرهم را ساختن

دل به دلم هست

سر به بیابان انداختن

چشم به بیکران دوختن

رفتن و رفتن و رفتن

----------------------------------

رشت/ یلدای نود