اینقدر این غروب زیباست که زیبایی واژه ی ناتوانی ست برای این حس و حال.
اینقدر رویایی ست ... اینقدر چه میدانم ... همانطوری ست، که دلم می خاهد با تو
قسمتش کنم.
تو را بیاورم میان این لحظه ها بنشانم، با سرخ آب این ابرها، خوب که بزک شدی،
بنشینم و یک دل سیر تماشایت کنم ... سیر که هرگز نمی شوم، لااقل دلی از عزا در
بیاورم.
دلم می خاهد روی آن یال پردرخت با تو راه برود ... " با من قدم بزن
" ... تا میان هر گام، هوای آزادی را به سینه در کشیم و " بگذاریم از آن
چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم" *
چه خوب است که ابرها در گرفتن هر شکل و رنگی به خود، از اختیار من خارجند...
من تنها می توانم تماشا کنم و هر طور که باشند، با خودم با آسمان با این لحظه ها
با تو ... بگویم که وای چه قشنگ !
تمام آدمهای اینجا این غروب را می بینند و رقص رنگارنگ ابرها را هر روز تماشا
می کنند.
چه خوب است که کسی حسودی اش درد نمی گیرد و کسی نمی خاهد که ابرها و رنگها را
فقط و فقط مال خودش بداند.
تو را مثل این ابرها دوست دارم و از اینکه بگویم عاشقت هستم کمی واهمه دارم که
مبادا به حس تصاحبی آلوده باشم ... هرچند که عاشقت هستم و به پاکی ام از هرگونه مالکیتی
مطمئن.
چراکه عشق بدون آزادی، تنها واژه ای لگدمال شده است.
چراکه : " عشق ما نیازمند رهایی ست، نه تصاحب" **
شاید که ساده باشد گفتن این واژه ها و یا خاندنشان ؛ اما در عمل و در نفسهای
روزمره ... افسوس، افسوس، افسوس !
-----------------------------------------
* مارگوت بیکل
** مارگوت بیکل