ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, September 27, 2014

بی تو


تکرار بیهوده ایست
کشیدن این تصویرها
اما بی تو
قفل کردن در گذشته های
گذشته بی تو
مثل بادکنکی قدیمی
گیر افتادن لای انگشتان تو
آه انگشتان بی نهایت ظریف تو
آن ظرافت دیوانه وار تو
زندگی بیهوده ایست
کشیدن این نفسها
همچنان بی تو

ادامه غروبها در غروب نوشته های من 

Sunday, September 14, 2014

غروب (4)


توصیف از دست رفتگی، توصیف دردناکی ست
وقتی که غروب نه چندان رنگی ات را با شراب، سرخ می کنم و سرمای نبودنت را به خیالم کمی تحمل پذیر تر
تاریک تر که می شوی انگار دل انگیزتری ... رنگ نداری و انگار که خالص تری ... هرچند که به نظر، غم انگیز تری
تماشای تو دنیایی ست ... داشتن تو به تماشا، به تصور، به تحسین، به تفکر و تخیل ... داشتن خوشوقتی ست ... تماشای هر روزه ی تو سعادتی ست ... هرچند هم موقتی ... هر چند هم ناپایدار

که هیچ چیز در این زندگی بی تبه ، پایدار و همیشگی نیست 

غروب ( 3 )


اینقدر این غروب زیباست که زیبایی واژه ی ناتوانی ست برای این حس و حال. اینقدر رویایی ست ... اینقدر چه میدانم ... همانطوری ست، که دلم می خاهد با تو قسمتش کنم.
تو را بیاورم میان این لحظه ها بنشانم، با سرخ آب این ابرها، خوب که بزک شدی، بنشینم و یک دل سیر تماشایت کنم ... سیر که هرگز نمی شوم، لااقل دلی از عزا در بیاورم.
دلم می خاهد روی آن یال پردرخت با تو راه برود ... " با من قدم بزن " ... تا میان هر گام، هوای آزادی را به سینه در کشیم و " بگذاریم از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم" *
چه خوب است که ابرها در گرفتن هر شکل و رنگی به خود، از اختیار من خارجند... من تنها می توانم تماشا کنم و هر طور که باشند، با خودم با آسمان با این لحظه ها با تو ... بگویم که وای چه قشنگ !
تمام آدمهای اینجا این غروب را می بینند و رقص رنگارنگ ابرها را هر روز تماشا می کنند.
چه خوب است که کسی حسودی اش درد نمی گیرد و کسی نمی خاهد که ابرها و رنگها را فقط و فقط مال خودش بداند.
تو را مثل این ابرها دوست دارم و از اینکه بگویم عاشقت هستم کمی واهمه دارم که مبادا به حس تصاحبی آلوده باشم ... هرچند که عاشقت هستم و به پاکی ام از هرگونه مالکیتی مطمئن.
چراکه عشق بدون آزادی، تنها واژه ای لگدمال شده است.
چراکه : " عشق ما نیازمند رهایی ست، نه تصاحب" **
شاید که ساده باشد گفتن این واژه ها و یا خاندنشان ؛ اما در عمل و در نفسهای روزمره ... افسوس، افسوس، افسوس !
-----------------------------------------
* مارگوت بیکل
** مارگوت بیکل


Friday, September 12, 2014

انگار


عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
زندگی ای با صفا
که نکردنی بود
تو، تو، تو
که انگار دست نیافتنی بود
من و تو و این همه غریبه گی
که نمی دانی چقدر
بی رحمانه بود
نمی دانی نمی دانی
چقدر ویران کننده بود
حسرت بوسه هایت
حالا چقدر
چقدر چقدر
خواستنی بود
 عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
دوستی ای عمیق
رابطه ای ریشه دار
که انگار، از دست رفتنی بود