ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, May 31, 2005

هیس


هیس
ساکت باش
آرام بیا
مبادا که خواب لحظه ها را بی خواب کنی
می دانی
چقدر خوب است
تمام لحظه ها را در خواب سپری کردن
در همین خواب است که
همه چیز همانگونه که هست تعبیر می شود
تمام خواسته ها آنگونه که باید باشند
تمام داشته ها و نداشته ها
تمام خنده ها
تمام گریه ها
همه
همه کس
همه چیز
من
تو
بدانگونه که باید باشند
در عین واقعیت
غوطه ور در حقیقتی محض

ساکت باش
آرام بیا
مبادا که خواب لحظه ها را بی خواب کنی
بگذار تا سرنخ تمام حقایق را در رویاهایمان بجوییم

توجه: کلیه عواقب خواندن این نوشته به خواننده مربوط بوده و هیچ ربطی به نویسنده ندارد


یه عالم نوشته ی خوب دارم
اما فعلا حال نمی کنم باهاشون
می خوام واستون یه کمی چرت و پرت تفت بدم
موافقید؟
اگه موافق نیستید، این صفحه رو ببندید
اگه نبندیدش مغزتون سرویس میشه
مسئولیتشم با خودتونه
گفته باشم
برو که رفتیم

قصه از اونجا شروع می شه که:
ما پا به زندگی گذاشتیم و بعدش یه کمی چشممون مالیدیم
دیدیم اوه چه خبره
اینقدر خبر بود که حال ندارم بگمش
پس ولش کن

بعدش رفتیم
رفتیم و رفتیم و رفتیم و...
تا رسیدیم به کجا ؟
اگه گفتی
نمی دونی
عمرا نتونی بگی
منم نمی گم تا تو کفش بمونی

وقتی رسیدیم
گرفتیم نشستیم
شروع کردیم به خوردن
آخ که چه خوشمزه بود
خیلی خوشمزه
اینقدر خوشمزه بود که نمی گم تا مبادا تمومش کنید
هر چند که میدونم هیچ وقت تموم نمی شه
اما برید از اونایی که خوردن بپرسید که چقدر خوشمزس
فکر کنم فهمیدی چیه آی کیو
اگه نفهمیدی بدون که خیلی خنگی

خلاصه هرچی خوردیم تموم نشد و هنوزم داریم چی ؟
می خوریم
آی خدا چرا سیر نمیشیم ؟
گفتیم آقا پاشیم بریم
بزنیم به چاک
رفتیم
هرجا که رفتیم
جز اون خوردنی خوشمزه چیز دیگه ای به طور ما نخورد
( تور با ت دسته دار درسته بی سوادا، سعی کنید یه کمی بفمید )
چیه خیلی ت دوست دارین
بزارید که یه کلمه با ت واستون بگم که یه کمی عقدتون خالی شه
ت مثل « توتون »
بفرمایید
خوب شد حالا
( یه کمی به «خوردنی خوشمزه و توتون» فکر کنید )
به یه ترکیب جالب می رسید
هر کی ترکیب مورد نظر رو پیدا کنه و به « ته به ته » بفرسته؛
یه گونی از اون خورنی های خوشمزه جایزش
یه کمی بیشتر فکر کنید
به یه گونی از اونا می ارزه
به جون شما راست می گم
کج نمی گم
( آخ که این وسط جای یه چیزی چقدر خالیه. حیف، حیف )
میدونم که شما هم موافقید
آفرین بچه های خوب
کم کم دارید به فهم می رسید
بگردید دنبال ترکیب طلایی
چی
بازم نفهمیدید
بابا تو دیگه کی نیستی
من خودم گفتمش
کافیه شما زوائدش رو حذف کنید
آها یالا دیگه
ثابت کنید که باهوشید
ای ول
ای ول
شما می تونید

خوب کجا بودیم بچه های با فهم
آها
زده بودیم به چاک
هنوزم داریم می زنیم
خودمون خبر نداریم
آره
وقتی هر جا که میری فقط یه چیز باشه و همش یه جور باشه
دیگه چطور می تونی بفهمی که داری دور خودت می چرخی آخه
هان چطور

ولی ما چون خیلی با فهمیم، می فهمیم
آره
ما می فهمیم
آدم با فهم کسیه که طعم خوردنی خوشمزه رو چشیده باشه
ما هم که زیاد چشیده ایم
آری زیاد
خیلی زیاد
به اندازه ی
تمام سلولهای خاکستری
مغز سرویس شده ی شما

آره

Wednesday, May 18, 2005

درآمیخته


شاید حرفی نمانده باشد
شاید باید حالا دیگر در سکوتی ابدی
فقط شاهد آنچه اتفاق خواهد افتاد بود
چه خواهد شد
نمی دانم
نمی گویم چه خواهم کرد
باید دید که چه خواهد شد
آنچه که من می کنم
همانست که اتفاق خواهد افتاد
می فهمی نازنین من
نازنین من
آنچه که مرا و تو را به حقیقتی ابدی رهنمون می شود
شاید همانا سکوت و سکونی ابدی باشد
و نگاهی درآمیخته با تمام نفسهای زندگی
نگاهی گره خورده
و تماسی جاودانه

درآمیختگی
درآمخیتگی ای از آندست که
لحظه لحظه ی زندگی را غرق در شرمندگی کند

آری اشکهای ما
باران اشکهای ما
غبار تمام آسمانها را خواهد زدود
سکوت سرد تمام دنیا را
صدای نفسهای ما
در هم خواهد شکست
آسمان پر ستاره را ما با چشمان خیس، هم دیده ایم
خیس خیس
غرقه در فوران تمام احساسات بر زبان نیامده
چیزهایی که هرگز بر هیچ زبانی جاری نخواهد شد
سکوت؛
ماهیت تمام این لحظه هاست
ماهیت تمام احساسات غلیظ
ماهیت تمام تفکرات به جا ماندنی
خواسته های به دست نیامده
آرزوهای ندانسته
آرزوهای نکرده
اندوه ابدی گذشته ها
ندانم کاری ها
عقل کل بازی ها
درماندگی ها
واماندگی ها
بیچارگی ها
و در نهایت
به تمام زخمها
خندیدن ها
خنده های خوشگل
آری
بی شک دیگر حرفی نمانده
هیچ، هیچ
هیچ نمانده

Wednesday, May 11, 2005

مزخرف محض


حالا دیگر
نوشتن چیزی برای ...
برای این صفحه هم
به کاری احمقانه تبدیل شده است
بنویسم
برای چه
بخوانید
یا نخوانید
که چه
حالم از تمام واژه ها
به هم می خورد
واژه ها
همه دروغ می گویند
مزخرف محض
برای چه بنویسم
هیچ واژه ای ارزش آن را ندارد
که وقتی را صرف پردازشش کنم

می روم
می روم تا
در سرگردانی نفسهایم
گم شوم

Thursday, May 05, 2005

ناخنک


در اوج خوش بودن لحظه ها
در عین فراموش خیالی ها
در عین قه قه خنده ها
در عین تمام چیزهایی که به نوعی
تداعی کننده ی خوبی و خوشی اند
باز هم
تنگناهای درونی؛
هرچند هم که در گوشه باشند
به احساساتمان
ناخنک می زنند
همه، خوب می دانیم که
ناخنک
به راحتی، خوشگلی یک کیک تولد را درهم می ریزد

آه
خوشگلی کیک زندگی ما
تاکی
دستخوش ناخنک ها خواهد بود
تاکی؟