ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, November 17, 2007

زهر مار


خسته و سرخورده
راه می روم
کت شلوار پوشیده ام
با پیراهنی برای اولین بار
نه ، دومین بار
در جیبم به دنبال پاکت سیگار
و فندک
موبایلم وبال گردنم
کیف دستی ام بر زمین می افتد
و دخترکی جوان
با نگاهی لرزان
و خنده ای آکنده از تمسخری شیطنت آمیز
از کنارم می گذرد
با خودم می گویم
زهر مار ...