ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, July 29, 2008

راهی شو


راهی شو
ماندن را نشاید
این روزگار روز گذران خسته آلود
روزهای خواب
خوابهای بیدار
دلهای ناکام
راهی شو
ماندن را نشاید
این دل آشوبه ی بی پدر
نشان های همه جا به جا مانده
حرف های در ذهن حک شده
فکرهای نه درست نه غلط
راهی شو
بی هیچ اندیشه ای به آینده
راهی شو
به خاطر بسپار
لحظه ها ، مسافران راه تو اند

Sunday, July 27, 2008

گاوان و خران بار بردار


سلام
حال همه ی ما خوب نیست
چراکه
میان فوران مهوع اینهمه آدم چیپ
آدم بی جنبه
آدم همیشه یک زنبیل فقط حرف
آدم همیشه ایراد
آدم سیم خاردار
آدمی که فکر می کند می فهمد
اما نه بیشتر از گاو
حال همه ی ما خوب نیست
چرا که میان
میان اینهمه چانه ی مفت
خیلی هایی که وجود یک تکان کوچک هم ندارند
خیلی هایی که خراب می کنند و شکوایه جار می زنند که آی من من
خیلی هایی که ادعا ... خر را پاره می کند
خیلی هایی که آخی چقدر مظلومند ؛ جان عمه جانشان
خیلی هایی که مفت می فروشند به خیال زرنگی
خیلی هایی که ... ول کن آقا
حال همه ی ما اصلا خوب نیست
همه ی ما ... (یک عالم ناسزا )

Wednesday, July 02, 2008

سیاه نمایی محض


اینجایند مردمانی
میان ملقمه ای از ایدوئولوژی و زندگی
غوطه ور میان خواهشهایی انسانی
چه اگر انسانی نبود از آن انسان نمی انگاشتندشان
آدمهایی به واقع خنگ
و در عین باهوش بودن و آی کیوی بالا
به واقع بی فکر و بی مغز
آنانی که خود می کنند
چرا که باید بکنند
اما کنندگی را بر دیگران نمی پذیرند
اینان هر زمان که لازم باشد ، تن به مرگ دیگران می سپارند
بی هیچ غصه ای

اینجایند آدمیانی
که خوشحالند
سرخوشانی که زنده بودن محض را زیستن نامیده اند
زنده بودنی آمیخته با نامردمی ای بس وسیع و فراخ
مناسباتی پیچیده در پوسته ای ظریف و فریبنده
به نام مراودات انسانی ؛‌ یا به زبان بازاری : روابط عمومی
برای قاپیدن چیزی به نام فرصت و یا عافیت
آنانی که همه جوره می کنند
چرا که باید بکنند
اما کنندگی را بر دیگران نمی پذیرند
اینان هر زمان که لازم باشد ، نماز شکرانه ی دست یازیده های پلید خویش را
سر وقت به جای می آورند

آهای
اینجایند مردمانی
میان منجلابی از ایدئولوژی و زندگی

Tuesday, July 01, 2008

شب مراد است امشب


امشب از آن شبهاست
که خیل اندامها و نگاههای ریز
بد جوری روی اعصاب مشغول رژه رفتن است

امشب از آن شبهاست
که اس ام اس یا نمی رود
یا اگر هم برود دلیور نمی شود
اگر هم دلیور شود ، جوابی نمی آید
اگر هم جوابی بیاید ، به درد عمه ات می خورد

امشب از آن شبهاست
که یک دنیا ناگفتنی روی نوک این خودکار گیرده پایین نمی آید
هر چقدر هم که زور بزنی ، انگار نه انگار
ببخشید ؛ مسهل خدمتتان نیست ؟