ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, September 22, 2005

بغضها را تحمل باید


آنقدر
صداها
درهم آمیخته اند
که هیچ حسی برای شنیدن هیچ کدامشان باقی نمانده
با اینهمه هق هق
چه باید کرد
فضا پر است
از اشکهای بر زبان نیامده
از نگاههای سنگین
حرکات معنی دار

در میان هیاهوی بی تفاوتی های ساختگی
هیچ کدام دلها را
از درون دیگری خبری نیست
حق با کدام است
کدام
صداها خطاب به یکدیگر
چیزهای زیادی برای گفتن باقی مانده
ناگفته های سنگین

بغضها را تحمل باید
اشکها پنهانند

خطاب ما به هم
پر است از صداهای در هم آمیخته
افسوس که اشکهای واقعی
برای لحظه های تنهاییست
کاش
شعوری واقعی
سیلی تری بر گونه هایمان می افکند
تا
یکیگر را با اشکهای واقعی صدا بزنیم
نه با اشکهای دروغکی
نه با اشکهای برزبان نیامده
نه با نگاههای سنگین
نه با حرکات معنی دار

در هیاهوی سکوت ناگفته ها
به دنبال
ذره ای فهم و شعور متقابل
تا کی سگ دو
دروغهای حق به جانب
لطف های اجباری
فحش های پنهانی
معنی تمام و کمال خنجر از پشت

ذره ای مردانگی
برای بستن شمشیر از رو کافیست
برای شکستن سکوت خفقان آور ما
لحظه ای صاف و ساده بودن کافیست
تنها یک قطره اشک
اشکی که شیره ی جان باشد

مهم نیست باهم بودن
مهم نیست دوست داشتن
مهم نیست یکدیگر را خواستن
مهم اینست که خودمان را از دست ندهیم
چه بلایی بر سرمان آمده
نگاهی کوتاه به گذشته
من چه بوده ام
چه شده ام
چه می خواستم
می خواهم
خواهم خواست
آه
من چه کرده ام

در میان اینهمه صدا
کو صدایی که مرا خطاب کند
گوش شنوای من کو
چقدر حرف
دروغهای حق به جانب
بگذار دنیا پر از حرف و حدیث باشد
من باید صدایی را بشنوم
که مال من است
صدایی که مرا خطاب می کند

گوش کن
می توانی
میان تمام این همهمه
می توانی بشنوی
می توانی ببینی
سعی کن
صدای تو کو
اشکهای تو کو

Tuesday, September 20, 2005

خودمونی بگم


تمام زندگی ما آدمها در کنار هم مثل یه نماش بزرگ می مونه. فیلم "نمایش ترومن" رو اگه دیده باشید، خواهید فهمید که من چی میگم.
تاحالا این احساس بهتون دست داده که فکر کنید شما بازیگر یک نمایش بزرگ هستید. هر کاری که می کنید بخشی از یک نمایشه که تمام دنیا دارن می بیننش. اگه این احساس بهتون دست داده باشه، به یقین بدونید که مثل من دیوونه شدید. اصلا شک نکنید. اینقدر دیوونه که دیگه نمی تونید به زندگی از یک منظر واقعی نگاه کنید و از فردا شروع می کنید به بازی. بازی دادن خودتون. بازی دادن دیگران. یا مثل من، به بازی گرفته شدن.
آقا یا خانم
عزیز دل من
الهی که من فدات شم
یه کمی با دقت به زندگی و آدمای اطرافت نگاه کن
همه دارن با هم بازی می کنن
بعضیا خواسته، بعضیا نا خواسته
آدما با هم بازی می کنن
حال برای هر چیزی
برای منافع خودشون
برای الکی خوش بودن
برای اینکه عقده دارن
برای اینکه بیماری روانی دارن ( فکر کنم همه ی آدما مشکل روانی دارن )
چه میدونم هزارتا چیز دیگه
آره دیوونه های من
همه ی ما دیوانه وار در حال بازی دادن همدیگه هستیم
عاقبت این بازی چی می خواد بشه
فکر کنم من بدونم
شما هم می دونید؟

ذهنتون یه کم مشغول شد نه
ببینید به همین راحتی میشه با دیگران بازی کرد
کوچولوهای من، این بازی دیگه مثل گرگم به هوا یا قایم باشک و ... نیست که فقط یه بازیه کودکانه باشه واسه خنده و شادی.
این بازیه آدم بزرگاست
« آخ که این آدم بزرگا چقدر ...

Saturday, September 10, 2005

هزار هزار هزار


هنوز
پس از گذشت مدتها
خیره ماندن به اتفاقات افتاده و نیفتاده
حیران ماندن در حال و هواهای متفاوت
خسته ماندن از دوندگی های بیهوده
باز هم انگار
زمان آرام گرفتن فرا نرسیده
هزار چشم خیره
هزار انتخاب کرده و ناکرده
هزار تجربه ی شده و نشده
هزار هزار هزار ...
آخ که چقدر
دلم می خواهد
چشمانم فقط یکی را می دید
یکی را
یکی یکی یکی ...
آه
اما نه، به همین سادگی هم نمی تواند باشد
چقدر غافلم
یکی یکی یکی ... می شود هزار
هنوز
پس از مدتها
بازهم
هزار هزار هزار ...