ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, March 17, 2011

لايق مردن نيستم


آه قشنگ دوست داشتني من

آه قشنگهاي دوست داشتني من

شما را به خدايتان ، از صحنه ي روزگارم محو شويد

شما را به خدايتان ، از صحنه ي روزگارتان محو شوم

تمام اين زندگي را

تمام اين سرگرداني را با تمام چيزهاي قشنگش

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

باشد پيشكش ...

براي شماها

براي خداي شماها

آه قشنگهاي دوست داشتني من

اين روزها براي مردن هم بايد كسي باشي

روي زمين ما آدمها

روي اين سنگي كه پايمان را بند كرده ايم

براي مردن هم بايد كسي باشي

من آن كس نيستم هنوز

شما را به خدايتان ، از صحنه ي روزگارتان محو شوم

خوشبختي را به من نياموخته اند


چيزي مرا به آنجا مي كشاند

آن چيز چيست

آن چيز حتمن خوشبختي ست

بي آنكه بدانم اصلن خوشبختي چه هست

Saturday, March 12, 2011

بگذار دستان تو را بگيرم


به خدا ، نمي خواهم برسم

كه قرار ما اگر اين بود

پابند اين زمين نمي شدم

به خودم ، نمي خواهم برسم

كه جايي براي رسيدنم نيست

بزرگ نمي خواهم باشم

كه بزرگي در اين ميان

مثل آب دهان اضافه است كه تف مي كنيم

به هيچ جا نمي خواهم برسم

بگذار زندگي همين رفتن و فقط رفتن باشد

دقايق اين رفتن و رفتن را عشق است

بگذار زندگي همين رفتن و فقط رفتن باشد

به هيچ جا مي روم عزيز

بگذار دستان تو را بگيرم

تا به عشق اين پايبندي و رفتن بيهوده

خوش باشيم

Thursday, March 10, 2011

صندلی میز ناهار خوری چرا صدا می خورد


بفرمایید این هم یک مقدار فکر من که با این کامپیوتر دیجیت شده تا روی این صفحه نمایان شود و به خورد شما برود

آمیخته ای از سئوال ، خشم و فریاد

نیمه ی پر لیوان شراب

آمیخته ای سرخ با لرد ته شیشه

صندلی میز ناهارخوری ، چرا صدا می خورد

As I sat sadly by her side

من اگر بمیرم ، تو برایم گریه می کنی

تو اگر بمیری ، من برایت گریه می کنم

آدمها تا وقتی زنده اند ، دهان همدیگر را سرویس می کنند

وقتی که یکی بمیرد ، گریه می کنند

عشق من در زندگی اینست که : کار کنم پول در بیاورم تا بتوانم یک سیخ کباب بخورم

Love is all

بشقاب سرد سیب زمینی ای که سرخش کردم ، یک عدد گوجه ی خرد شده ، یک عدد خیار خرد شده ، یک عدد پیاز خرد شده

سس مایونز ، روغن زیتون ، آویشن ، نمک و فلفل

چه مزه ی خوبی برای یک لیوان شراب شفاف دست ساز خانگی

دیجیتالی نیست ، با دستان خودم ساخته ام

بوی پیاز روی نان بربری ماسیده به روغن سرد حالم را به هم می زند

طعم خالص سرخ بهتر است

کلید شماره ی دوی پنکه با تمام سعی دود سیگارم را از لای پنجره بیرون می کند

" عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ، عشق داند که در این دایره سرگردانند "

زکی ... عشق هم سرگردان است ... تو با خبر نشدی پسر جان

صندلی میز ناهارخوری چرا صدا می خورد

سعی نکنید بفهمید دیوانه ها

در هر صورت دیوانه ایم ؛ چه بفهمیم چه نفهمیم

جنبه ی عقل و فهم و شعور نزد ما نیست

نزد هیچ کس نیست

ببنید دنیا را ، کائنات را

تمام عقل و فهم و شعور را در خود دارد

خیلی بی شرفید اگر پیش خودتان اعتراف نکنید که : دنیا دیوانه است

بفرمایید این هم یک مقدار فکر دیجیت شده ؛ حاصل فعل و انغعالات شیمیایی سلولهای مغزی آغشته به

سئوال ، خشم ، فریاد و البته آب سرخ و دود آبی

دربی ( شهرآورد ) بزرگ مغز من

دعوای دیرینه ی عقل و احساس ؛ که آخر به هیچ هم ختم نمی شود

دنیا دیوانه است و دیوانگی قرار نیست به جایی ختم شود

نوش آخر ، کام آخر

پنکه ای که هم سن من است می چرخد روی شماره ی دو

روی شماره ی وسط ، نه اول و نه آخر

روی بدبختی بزرگ آدمها

روی بدبختی بزرگ حیات

روی بدبختی بزرگ این دنیا

حالت وسط ، حالت میانه ، حالت اعتدال

بفرمایید یک مقدار فکر دیجیت شده

من این وسط نمی خواهم بمانم ، نمی مانم

یا صفر یا یک ، یا خاموش یا روشن ، یا سیاه یا سفید ، یا همه یا هیچ

رسالتی که پدر گفت ، همین است

صندلی میز ناهارخوری چرا صدا می خورد

Love is not all

اگر عاشقش بودم که عصبانی نمی شدم

البته که اعتراض نشانه ی دوست داشتن و خواستن است

و عشق نشانه ی نیاز است

و البته که سرگردان است

و البته که همه چیز نیست

آنچه که سرگردان است نمی تواند همه چیز باشد

گردالوی مرمرینی که دودهای اضافه اش با شماره ی دو از لای پنجره بیرون رفته کم کم دارد پر می شود

دود آبی را من می خورم ، خاکسترها و فیلترهایش نصیب تو باد

آب سرخ را من می خورم ، لردهای ته لیوان نصیب تو باد

عاشقت نیستم ، عشق برای تو کم است

عشق پیش تو واژه ای لگدمال شده بیش نیست

عاشقت نیستم

که اگر عاشقت بودم ، دیوانه نمی شدم ، فریاد نمی کشیدم ، فحش نمی دادم

جواب تو را ، آنچه که هستی را

پدر درست گفت ، پدری که به اندازه ی دنیاست و به اندازه ی دنیا ، دیوانه

نقطه ی پرگار وجود ماییم و تو میدانی که سرگردانیم و ما میدانیم که تو نیز

پنکه ی سبز من روی حالت وسط می چرخد و سرگردانی را فریاد می زند

بی خیال دنیا ، هدفون را تا ولوم آخر توی گوشم می گذارم

بگذار پنکه بترکد

آهان love is all

دروغ بزرگ حیات

خفه شو و فقط دودهای اضافه را بیرون کن

به هیچ دردی نمی خورم

جامعه نیازی به من ندارد ، دنیا نیازی به من ندارد

نیاز فقط منم ، دنیایی که باید خرج مرا بدهد

نان خور اضافه

بفرمایید یک مقدار فکر دیجیت شده ، فکر من ، فکر سرخ ، فکر آبی

فرقی نمی کند باشم یا نباشم

فرقی نمی کند باشی یا نباشی

چرخ دنیا مثل این پنکه ی احمق می چرخد تا دودهای اضافه را بیرون کند

چه فرقی می کند اگر هم که نچرخد

بگذار دود تمام این اتاق را بگیرد

فرقی نمی کند که من باشم یا نباشم

فرقی نمی کند که تو باشی یا نباشی

دروغ بزرگ حیات

منم ، تویی

اینکه هر کدام از ما تاثیری بر این دنیا می گذاریم

تسلای خاطریست به دروغ که به خورد خودمان داده ایم

مثل این فکرها که من به خورد شما می دهم

صندلی میز ناهارخوری چرا صدا می خورد

زیر این پنجره یخ می کنی

پتو برایت می آورم ، دوتا شیرینی ، یک موز و یک نخ سیگار برایت روشن می کنم

خانه نداری ؟ هوا خیلی سرد است

خانه دارم

پس دیوانه ای که زیر این پنجره ، کنار دیوار ، روی کارتن می خوابی

کار نداری ؟ خدا حافظ

There must be no homeless in the world

زرشک

تسلای خاطریست به دروغ که به خورد خودم می دهم

صندلی میز ناهارخوری چرا صدا می خورد

اگر عاشقت بودم ، عصبانی نمی شدم ، فحش را با فریاد سر نمی دادم

عشق چیز مزخرفیست

عشق میداند که عاقلان در این دایره سرگردانند و نمی داند که خود نیز

عشق برای تو کم است

عشق برای تو کوچک است

عشق در مقابل تو ، تنها واژه ای لگد مال شده است

Love is not all

Ever is not all

بفرمایید یک مقدار فکر دیجیت شده ی من روی این صفحه

عاقل ها ، عاشق ها ، بی چاره ها ، آدمها

صندلی میز ناهار خوری چرا صدا می خورد ؟

ادامه نمی دهم

که اگر ادامه بدهم کتاب می شود

نه من حوصله ی کتاب نوشتن دارم

نه شما حوصله ی کتاب خواندن

هیچ فایده ای ندارد ، کتاب

این همه کتاب در این دنیا هست

چرا هیچ کدام از این کتابها نمی دانند که :

صندلی میز ناهار خوری چرا صدا می خورد ؟