ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Monday, October 13, 2008

تو را با چشمانم لمس می کنم


از خواب بر می خیزم
تو در حال و هوایم جریان داری
با خودم می گویم
این روز بارانی جان می دهد عاشقانه ای را برای تو
توی ذهنم مرور می شوی
آه من خواب دیده ام ؛ تو را
زیر چترم واژه هایم را به هم می بافم
انگار کلمات خشتهایی هستند
که تو را مقابل دیدگانم تصویر می کنند
پیکرت را هنرمندانه می تراشم
و با چشمانم لمس می کنم
روزمرگی آغاز می شود
و از این حس های غریب تعجب می کنم
جالب است
چه کودکانه تو را در وجودم نگه داشته ام !

Monday, October 06, 2008

جوان هم نیستم


در زندگی ام نقاط کوری را می بینم
ریسمانهای گره خورده
گره های کوره
گره های دندان شکن
گره های سالها پیش
ده سال
دوازده سال
پانزده سال
پیش
آه
من این کوری ها را مدیون چه کسی هستم
خودت را به من نشان بده
پشت کوری من جا خوش کرده ای
به خیالی که نمی بینم
هاه ؛
دندانها ساییده ام
تا سوی چشمانم را
بر کوری ها بر فروزانم
( می روی با کسی که واقعا دوستش داری حرف بزنی )
من دیگر کور نیستم
اما جوان هم نیستم
من چی هستم ؟
------------------------------------------------------
جمله ی داخل پرانتز هیچ ربطی به این نوشته ندارد

Sunday, October 05, 2008

تمام سنگدلی دنیا


نمی توانم بگویم :
ای کاش ندیده بودمت
نه نمی گویم این را
آنچه اتفاق افتاده را می گویم
من تو را
دیدم
شنیدم
بوییدم
بوسیدم
فهمیدم
اما ؛
از فاصله ای به اندازه ی تمام سنگدلی دنیا
-------------------------------------
برگرفته و ویرایش شده از عاشقانه