ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Wednesday, November 11, 2009

آدمها مي تازند


چشم در چشم

دست در دست

مشت بر سينه

رو در رو

حرف بر پشت

آدم ها مي تازند

آدم ها بر هم مي تازند

اين چنين كنار همند و

تيشه بر ريشه مي زنند

با هم بودن را

دوستي را

رابطه را

آزادي را

نفس كشيدن را

زندگي را

از براي بي فكري

از براي خودكامگي

از براي خودخواهي

از براي تماميت طلبي

از براي تنوع طلبي

از براي حسادت

از براي حماقت

از براي عصيان آدميت

شايد هم حيوانيت

از براي ...

از براي ...

زمين مي لرزد

اين تاخت بي رحمانه را

اين چنين باهمند و

بر هم مي تازند

آدمها

Tuesday, November 03, 2009

تو را كوچك بودن


تو را دوست مي دارم
نه چون آنكه بزرگي تو
نه چون آنكه بزرگم من
تو را براي تمام
كوچك بودن هايت
تو را شايد براي تمام
كوچك بودن هايم
دوست مي دارم

Sunday, November 01, 2009

رطوبت خشك


نه براي هيچ كسي

نه براي هيچ چيزي

اينها كه بي اختيار از من مي آيند

زير بوته به عمل آمده اند

اشكهايتان را مي گوييد آقا ؟

جدي نگيريدشان

دلتان عرق كرده

رطوبت هواي اينجا زيادست

تكان نخوريد آقا تا عرق نكنيد

تكانتان داده اند ؟

پنكه مي آورم ، خوب مي شود

ناگاه برق قطع مي شود

آخر امسال خشكسالي ست آقا ، برق كم است

شما را به خدا

قبل از اينكه براي عرقتان يك نقطه بگذارم

به من بگوييد آقا

چگونه است اينجا

هم خشكسالي ست

هم رطوبت زياد است

براي هيچ كسي

براي هيچ چيزي

در اشك غرق مي شوم