ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, June 29, 2013

واپسین


روی ذهن مشوش گذشته ها
خود کشی می کنی مرا
آفتاب گذشته و
دارد ابری می شود هوای تو
دیر است بسی، دیر است
بیاو
روی غریو مردافکن این توفانها
گوش کن ،
گوش کن واپسین بوسه های مرا
کلام گذشته و
دارد خط خطی می شود کاغذهای تو
دیر است بسی، دیر است
بیا و
روی سکوت عقیم دیدارها
واژه شو واپسین جمله های مرا
من گذشته و
دارد سپری می شود لحظه های تو
دیر است بسی ، دیر است
بیا ، بیاو
روی لبان تشنه ی حسرتها
نوش کن ،
نوش کن واپسین جرعه های مرا

Wednesday, June 26, 2013

فقط و فقط شاید


تو را بنویسم
امشب و فقط شاید همین امشب
با هر واژه ای
هر لحظه ای
هر نگاهی و هر نفسی
امشب و فقط شاید همین امشب
بی هیچ سخنی
هیچ ادعایی
هیچ خواستنی و هیچ هر چیز دیگری
تو را و فقط تو را
فقط بنویسم
امشب و فقط شاید همین امشب

Thursday, June 20, 2013

اینجا و آنجا ( 2 )


من اینجا
در گوشه ای از این دنیای بی انتها
در لحظه ای از این زندگی
تو آنجا
در گوشه ای از این دنیای بی انتها
در لحظه ای از این زندگی
ما کجا
تنها همین بی انتها
تنها همین زندگی

Saturday, June 01, 2013

چه می دانم


مرا چه می خواهی کنی
چه می دانم
مرا که در من غرقی
مرا که در تو شنا می کنم
مرا، مرا چه می توانی کنی
چه می دانم
نفس های آخر
دست و پاهای آخر
غوطه های آخر
بوسه های آخر را
چه می کنی
چه می کنی

چه می دانم