ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, June 07, 2005

دلتنگی


هوا بوی دلتنگی می دهد
باران، صدای دلتنگی را در ذره ی ذره ی وجودم تزریق می کند
حرفها، به تمام دلتنگی ها دامن می رنند
خانه، سرشار از هوای دلتنگی است
دم و بازدمها، چیزی جز دلتنگی برای بردن و آوردن ندارند
آه
چه بگویم
اینجا
منم
من دلتنگ
دلتنگ چه
دلتنگ که
آی
کاش میدانستم
کاش می توانستم ...

Friday, June 03, 2005

آری اینچنین بود


امروز
روزی دیگر بود
مثل دیروز
مثل فردا

آری
تمام روزها مثل همند
هر روز
با تمام آمال کم رنگ شده
دست و پنجه نرم کردن
با تمام دم و بازدمهای فراموش شده
درآمیختن
با تمام گوشهای پر شده
حرفهای تکراری را شنیدن، لابیدن های همیشگی را
با تمام چشمهای بسته از خستگی
فروریختگی ها را دیدن

جنگ جنگ جنگ
با تمام زندگی، جنگیدن
سرخ کردن صورتها با سیلی
و همیشه انگار که
اتفاقی نیفتاده
از تمام رنگهای دنیا
فقط سبز را پسندیدن
سبز سبز سبز
با تمام رنگها جنگیدن
«آری اینچنین بود برادر»
می خواهی باور کن
می خواهی باور نکن