ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Friday, April 29, 2011

اينطوري شد


نه آن كه من بگويم

نه آن كه او بگويد

همان كه تو ؛ هستي

شيرين ، شور ، ترش ، شايد هم تلخ و يا گس

خوشم بيايد مي چشمت

خوشم بيايد زندگي مي كنمت

همان كه من بگويم

همان كه تو ؛ نيستي

بفهمم


از دست داده ام تو را ؟

و هیچ کس نیست که بفهماندم این را

جز خود من

خودم از دست دادم تو را

از خودم گرفتم تو را

نه کار دنیا ، نه کار خدا و نه کار تو بود

کار خود من بود

جز خود من

هیچ کس نیست که بفهماندم این را

از دست داده ام تو را ؟

Tuesday, April 26, 2011

تو را انتخاب مي كنم


غرور

خوب و عزيز و خواستني ست

اما نه بيش از تو

لگدمال كردنش

سخت و جانسوز و تحمل ناپذير است

اما نه بيش از تو

با اين حال ، تو را انتخاب مي كنم

تو كدام را ؟

Monday, April 25, 2011

قلب بي جنبه ؛ نمي خواهم


دوست دارم

يعني دوست دارم

مي خواهم

يعني مي خواهم

عاشقم

يعني عاشقم

حالا چه يك نفر را

چه پونصد نفر را

چيزي را كه

دوست ندارم ، نمي خواهم و عاشقش نيستم

حسودي ، مالكيت و تماميت خواهيست

اينكه تو فقط حتمن مال من بايد باشي

اينكه من فقط حتمن مال تو بايد باشم

دوست ندارم ، نمي خواهم و عاشقش نيستم

حالا چه يك نفر را

چه پونصد نفر را

دوست دارم

يعني دوست دارم

مي خواهم

يعني مي خواهم

عاشقم

يعني عاشقم

Thursday, April 21, 2011

خجالت مي كشم


زندگي بسيار زيبا و

بسيار بي رحم است

و من هيچ

كسي مرا را نمي خواهد

فرقي نمي كند ؛ باشيم يا نباشيم

ما براي خودمان خوشيم

پيش اين زندگي خجالت مي كشم

پيش زيبايي اش ؛ خجالت مي كشم

پيش بي رحمي اش :

او كه اهل خجالت نيست

اين را هم من مي كشم

من كه هيچ ام

پيش اين زيبايي ، با خجالتم خوش ام

زندگي بسيار زيبا و

بسيار بي رحم است

و من هيچ