ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, November 30, 2010

زندگی سگیم را دوست داشته باشم


آنگاه که فکر می کنی کی نیستی ( چه کسی نیستی )
یک منشی
یک حسابدار
یک مسئول بایگانی
یک مدیر اجرایی
یک کارگر
یک فروشنده
یک مهندس
یک عمله
یک آبدارچی
و هزار کوفت دیگری
می شوی همه چیز، الا آن چیزی که باید و میدانی که باید باشی
آنگاه که می خواهی بروی ، میدانی که باید بروی ، مثل روز آفتابی شفاف است که باید بروی و همان چیزی شوی که باید
مثل سگی که پایش را پای لانه زنجیر کرده باشند ، افسرده می شوی و البته عصبی و پرخاشگر
حالا حتی وقتی برایت غذا هم بیاورند یک هو از جا می پری و هاب هاب هاب
و این طول و استحکام زنجیر پایت است که امنیت ولی نعمتت را تضمین می کند
تو سگ مهربان و وفاداری هستی ، من این را خوب میدانم
تورو خدا شخصیت داشته باش ، مبادا پاچه بگیری رفیق
این زنجیر لعنتی بالاخره باز میشه
حتی اگر یک روز از زندگیت باقی مانده باشد
جان عمه جانت امید داشته باش
میدانی ، کافیست یکی و فقط یکی از این حلقه های زنجیر روزی خسته شود
جان عمه جانت صبر داشته باش
این زنجیر لعنتی بالاخره باز میشه
این زنجیر لعنتی بالاخره باز میشه
یک روز ، فقط یک روز بیشتر زنده بمان

Monday, November 22, 2010

هركاري بكنيم اشتباهه


" آه

اي دوستان و اي دشمنان " *

اگر اشتباه مي كنم

اين فرصت را به من بدهيد

تا با اشتباهاتم ، ياد بگيرم

خواهش مي كنم

و البته : متشكرم

* عاريه از رومن رولان

Saturday, November 13, 2010

ديگه بيشتر از اين چي بگم من ؟


خواهش مي كنم بميرم

نه

نه بيچاره

نه بدبخت

نه

هيچيم نيست به همون خدايي كه چه بخواين چه نخواين ، بيخ ريشتون هست

هيچيم نيست

با تمام خوشتختي

نمي خوام ديگه باشم

به كي بايد اينو بگم كه بتونه بفهمه ...

كيه ؟ كيه ؟

نمي خوام ديكه باشم بابا ،‌نمي خوام

خواهش مي كنم بميرم

خيلي خوشبختم مي ميرم

خواهش مي كنم بميرم