ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Friday, September 12, 2014

انگار


عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
زندگی ای با صفا
که نکردنی بود
تو، تو، تو
که انگار دست نیافتنی بود
من و تو و این همه غریبه گی
که نمی دانی چقدر
بی رحمانه بود
نمی دانی نمی دانی
چقدر ویران کننده بود
حسرت بوسه هایت
حالا چقدر
چقدر چقدر
خواستنی بود
 عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
دوستی ای عمیق
رابطه ای ریشه دار
که انگار، از دست رفتنی بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home