انگار
عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
زندگی ای با صفا
که نکردنی بود
تو، تو، تو
که انگار دست نیافتنی بود
من و تو و این همه غریبه گی
که نمی دانی چقدر
بی رحمانه بود
نمی دانی نمی دانی
چقدر ویران کننده بود
حسرت بوسه هایت
حالا چقدر
چقدر چقدر
خواستنی بود
عشقی رها
که انگار نفهمیدنی بود
دوستی ای عمیق
رابطه ای ریشه دار
که انگار، از دست رفتنی بود
0 Comments:
Post a Comment
<< Home