ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, January 13, 2011

خيلي بي خود كردم


نشسته ام به شكايت

بي خود مي كنم

داغ بودي

مرا خواستن را

تماس اين سرانگشتان روسپي را

دوستت دارم گفتن هايم را

بي تابي هايت را

ايستادي به شكايت

سردي اين وجود بي صاحب را

بي خود مي كني

داغ بودم

آشنايي را

تر و تازگي تماسهاي تازه را

دوستي را ، آه ، دوستي را

مي مردي ؟

صاحب شدنم را

نفهميدنم را

بريدن اين سرانگشتان بي چاره را

نشسته ام داغ

سردي هاي تو را

به حسرت به شكايت

بي خود مي كنم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home