خيلي بي خود كردم
نشسته ام به شكايت
بي خود مي كنم
داغ بودي
مرا خواستن را
تماس اين سرانگشتان روسپي را
دوستت دارم گفتن هايم را
بي تابي هايت را
ايستادي به شكايت
سردي اين وجود بي صاحب را
بي خود مي كني
داغ بودم
آشنايي را
تر و تازگي تماسهاي تازه را
دوستي را ، آه ، دوستي را
مي مردي ؟
صاحب شدنم را
نفهميدنم را
بريدن اين سرانگشتان بي چاره را
نشسته ام داغ
سردي هاي تو را
به حسرت به شكايت
بي خود مي كنم
0 Comments:
Post a Comment
<< Home