زندگي خسته
با بوران تنفس در ريه هاي التهاب بيدار مي شوم
بيداريم ؛ من و زندگي
من امروز را به شب حواله مي كنم و زندگي ذوق هايم را به ثانيه هاي در گذر
در هاله اي از ناكامي و توفيق
روي پيچش افكار، به ناگاه به آينه كه مي رسم
مي بينم ، ديگر براي عادتهايم تكراري شده ام
من از زندگي خسته مي شوم و زندگي از من
روي كه از آينه بر مي گيرم
زندگي خسته ام را مقابلم مي بينم
هنوز بيداريم ؛ من و زندگي
و رويارويي ما دو تن ، جان تازه اي گرفته است
0 Comments:
Post a Comment
<< Home