ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, May 24, 2008

پس از یک شب آشفتگی مزمن


از کشیدن سیگار در فنجان ؛
حالم به هم می خورد
از سیریش شدن آن زن به این مرد ؛
حالم به هم می خورد
از دیوانگی این مرد و بی خانمانی آن یکی زن ؛
حالم به می خورد
حالم به هم می خورد از اینکه حالم خوب است ؛‌ کمی تا قسمتی ابری
از کاندیدای اصلاح طلب مجلس که عضو فراکسیون اقلیت بود ؛
حالم به هم می خورد
از آنهایی که کف می زنند ؛
حالم به هم می خورد
از دری که قفل است حالم به هم می خورد
حالم به هم می خورد از اینکه ... ولش کن
اصلا به من چه
حالم از این همه آدم بی در و پیکر به هم می خورد
اما ؛‌
خدا می داند که چقدر
از آن زن به ظاهر ملوس
از آن همدم موقتی خانمان برانداز
از آن رزین همه جا پیچیده
از آن قهقهه ی نازک و ضجه آور همیشگی
حالم به هم می خورد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home