هورا
داشتم می رفتم. با ذهنی مغشوش و خسته داشتم می رفتم. وقتی رسیدم به تقاطع، چراغ سبز بود. به محض اینکه پا گذاشتم، قرمز شد. باید می موندم. موندم. تو افکار خودم غوطه ور بودم، به این ور و اون ور نگاه می کردم و یه نیم نگاهی به چراغ ...
بعد از چند دقیفه هنوز قرمز بود، خسته شدم، لب خیابون قدم زدم، خیلی ها می رفتن، بی هیچ اعتنایی به چراغ، فقط دو نفر مونده بودن ، بعدش اونا هم رفتن، بی تاب شدم، هنوز سبز نشده بود که منم رفتم ...
می رفتم و می رفتم، به تقاطع بعدی که رسیدم چراغ، قرمز بود. بدون حتی لحظه ای مکث، رفتم، مثل همه ی اونایی که داشتن می رفتن.
من تقاطع رو رد کردم بی هیچ معطلی ای و حتی ذره ای فکر، خیلی ساده بود، چراغ اصلا مهم نبود.
رفتم به تقاطع بعدی که رسیدم چراغ، سبز بود، همه ی ماشینا پشت خط عابر به شکل بی اندازه منظمی، ردیف، ایستاده بودن. انگار می خواستن عبور غرور انگیز و موفقیت آمیز منو با افتخار هورا بکشن !
0 Comments:
Post a Comment
<< Home