ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Tuesday, November 08, 2005

هیچ تصوری از خودم ندارم


با دلی خسته
بدنی پر از رخوت
و موهای چرب
دراز کشیده ام
با چشمانی خیره به سقف
من به چه می اندیشم
به چه

هیچ تصوری از خودم ندارم
چندی پیش، دوستی گفت :
« وقتی فکر می کنم، درد می گیرم »
آخ
درد را با تمام ذرات وجودم احساس می کنم

با تمام درد
در لفافه زمخت افکار وحشی ام
پیچیده ام
بندها را می بینی؟
اطرافیانم
افکارم
و تمام کارهای ناکرده
مسئولیتها
دوست داشتن ها و دوست داشته شدنها
این همه را
می بینی؟
افسوس
بی فایده است
من باز هم باید که ؛
بیندیشم
ناگزیرم
ناگزیر
آری
من ؛
ناگزیر به درد کشیدنم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home