ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Wednesday, May 18, 2005

درآمیخته


شاید حرفی نمانده باشد
شاید باید حالا دیگر در سکوتی ابدی
فقط شاهد آنچه اتفاق خواهد افتاد بود
چه خواهد شد
نمی دانم
نمی گویم چه خواهم کرد
باید دید که چه خواهد شد
آنچه که من می کنم
همانست که اتفاق خواهد افتاد
می فهمی نازنین من
نازنین من
آنچه که مرا و تو را به حقیقتی ابدی رهنمون می شود
شاید همانا سکوت و سکونی ابدی باشد
و نگاهی درآمیخته با تمام نفسهای زندگی
نگاهی گره خورده
و تماسی جاودانه

درآمیختگی
درآمخیتگی ای از آندست که
لحظه لحظه ی زندگی را غرق در شرمندگی کند

آری اشکهای ما
باران اشکهای ما
غبار تمام آسمانها را خواهد زدود
سکوت سرد تمام دنیا را
صدای نفسهای ما
در هم خواهد شکست
آسمان پر ستاره را ما با چشمان خیس، هم دیده ایم
خیس خیس
غرقه در فوران تمام احساسات بر زبان نیامده
چیزهایی که هرگز بر هیچ زبانی جاری نخواهد شد
سکوت؛
ماهیت تمام این لحظه هاست
ماهیت تمام احساسات غلیظ
ماهیت تمام تفکرات به جا ماندنی
خواسته های به دست نیامده
آرزوهای ندانسته
آرزوهای نکرده
اندوه ابدی گذشته ها
ندانم کاری ها
عقل کل بازی ها
درماندگی ها
واماندگی ها
بیچارگی ها
و در نهایت
به تمام زخمها
خندیدن ها
خنده های خوشگل
آری
بی شک دیگر حرفی نمانده
هیچ، هیچ
هیچ نمانده

0 Comments:

Post a Comment

<< Home