ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Saturday, March 26, 2005

چه می دونم تیترش چیه



با این که این روزا دیگه بازی با کلمات اصلا ارضا کننده نیست با این حال راه دیگه ای
برای تخلیه پیدا نمی کنم. حالشم ندارم برم یه لجنکش خبر کنم که بیاد این کله ی لعنتی رو خالی کنه تا از شر تمام افکارم از شر این مغز لعنتی خلاص شم. حوصله ندارم فکر کنم. همینطوری هر چی به ذهنم برسه تایپ می کنم. حال می کنم هیچی به ذهنم نرسه. شما راهی براش سراغ ندارین؟ اگه دارین به منم بگین. هرچند که میدونم هیچ امیدی به شماها نیست. همتون درمانده تر و بدبخت تر از منین. میدونید، آدما همه بیچاره ان همه از دم. به قول یکی، همه می خوان به هم تکیه کنن به همین خاطر همه مجبورن جا خالی بدن. دنیا پر شده از آدم و جای خالی. جالبه نه؟ خنده داره نه؟ گریه داره نه ؟
آره همه ی اینا هستش. زندگی پر شده از این جور چیزای درهم و برهم. چیزای ضد و نقیض. پارادوکس. سوالات بی جواب. جوابای بی سوال. پاهای بی جوراب. جورابای بی پا ...
دیگه نمی تونم بنویسم. کلم خیلی پر شده. حوصله ندارم، برید دنبال زندگیتون بدبختا منم برم دنباله .... چی ؟

0 Comments:

Post a Comment

<< Home