ته به ته 

دست نوشته هاي پيمان مهدوي

Thursday, December 30, 2004

رفتن و رفتن و رفتن ...


و او می رفت
با چشمانی کاملا باز
که تا ته زندگی را، می دید
و گوشهایی که
که تا ته زندگی را، می شنید
و پاهایی که
تا ته زندگی را، می پیمود
و دستانی
که تا ته زندگی را، در آغوش می کشید

و او همچنان می رفت
چرا که ناگزیر به رفتن بود
رفتن و رفتن و رفتن را
بر پیشانی اش داغ گذارده بودند
تا نشانی باشد
بر اینکه او یک موجود برتر است
اشرف مخلوقات
یک ماشین کوکی، با یک کوک ابدی

افسوس که آن دستان پر توان
آن دستان پر آغوش
توان شکستن قفل کوکی را نداشت
و او در حین این گذار ابدی
در حسرت لحظه ای آرام گرفتن
جان داد
و هرگز به ته بی ته نرسید!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home